تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 168

مساهمون:

ص١٦٨
( 1 ) نگه‌دارى ، همان كسى كه آوردش همو بردش . عتاب بن زياد و ابو العباس احمد بن حجاج كه هر دو خراسانى هستند گفتند عبد اللّه بن مبارك ، از اوزاعى ، از مطّلب بن حنطب مخزومى ، از عبد الرحمن بن ابو عمرة انصارى نقل مىكردند كه مىگفته است پدرم مىگفت * در يكى از جنگها همراه رسول خدا بوديم و مردم گرفتار گرسنگى شدند و از پيامبر ( ص ) اجازه گرفتند كه بعضى از شتران خود را بكشند و گفتند ببينيم شايد خداوند پس از آن ما را به گشايشى برساند . چون عمر بن خطاب متوجه شد ممكن است پيامبر اجازه فرمايند گفت : چطور ممكن است مركبهايمان را بكشيم زيرا فردا با دشمن در حال گرسنگى و پياده برخورد مىكنيم ، اگر مصلحت بدانيد دستور دهيد مردم باقىمانده‌هاى خوراك خود را بياورند و جمع شود و دعا فرماييد كه خداوند بركت دهد . مردم هر كدام اندكى از خوراكشان را كه باقى مانده بود آوردند ، غالبا هر كسى يك مشت و آنكه از همه بيشتر داشت يك كيلو خرما آورد . پيامبر برخاست و مدتى دعا فرمود و آن گاه سپاهيان را فرا خواند و ايشان با جوالهاى خود آمدند و دستور فرمود جوالها را پر كنند ، هيچ جوالى باقى نماند مگر اينكه پر شد و هنوز از آن خرما باقى بود . پيامبر ( ص ) چنان تبسم فرمود كه دندانهايش پيدا شد و گفت : گواهى مىدهم كه خدايى جز پروردگار يگانه نيست و گواهى مىدهم كه من رسول خدايم و خداوند روز قيامت به هيچ بنده‌يى كه به اين دو موضوع مؤمن باشد ، برخورد نمىفرمايد مگر اينكه از آتش در امان مىداردش . هاشم بن قاسم از سليمان بن مغيرة ، از ثابت بنانى ، از عبد اللّه بن رباح ، از ابو قتادة نقل مىكند كه در يكى از سفرها شامگاهى پيامبر فرمود * شما از اكنون تا فردا بايد شب روى كنيد و ان شاء اللّه فردا به آب خواهيد رسيد . چون شب از نيمه گذشت من ديدم پيامبر روى شتر چرت زد و كمى كج شد ، بدون اينكه بيدارش كنم او را روى مركب راست كردم . پيامبر روى شتر خود درست قرار گرفت و چون مدتى گذشت دوباره چرت زد و من بدون اينكه بيدارش كنم آن حضرت را روى مركب راست كردم چون اواخر شب و نزديكيهاى سحر فرا رسيد ، پيامبر چرت زد به طورى كه خيلى متمايل به زمين شد و نزديك بود بيفتد . چون ايشان را راست كردم سر خود را بلند فرمود و پرسيد : كيستى ؟ گفتم : ابو قتاده‌ام . فرمود : از چه وقتى اين طور كنار من حركتى مىكنى ؟ گفتم : از اول شب تاكنون . فرمود : خداوند تو را حفظ كند كه از پيامبرش نگهبانى كردى ، و فرمود : آيا ما از سپاه و مردم جدا شده‌ايم ؟ آيا كسى را مىبينى ؟ مثل اينكه ميل داشت فرود آيد و بخوابد . گفتم : اين يك سوار كه مىبينم آن هم