تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 171

مساهمون:

ص١٧١
( 1 ) محمد ( ص ) بود نوشيدى ، او مىآيد و چون شير را نبيند بر تو نفرين مىكند و نابود مىشوى و دنيا و آخرت تو از ميان مىرود . مقداد مىگويد : من قطيفه‌يى پشمى داشتم و كوتاه بود چنان كه اگر روى سرم مىكشيدم پاهايم بيرون مىماند و اگر روى پاهايم مىكشيدم سرم بيرون مىماند ، خواب به سراغ من نمىآمد ولى دو دوست من راحت خوابيدند . پيامبر ( ص ) طبق معمول آمد و سلام داد و به مسجد رفت و نماز گزارد و برگشت و روى ظرف شير خود را كنار زد كه بياشامد ، در آن چيزى نديد . سر به آسمان بلند كرد و من گفتم هم اكنون رسول خدا بر من نفرين مىكند و نابود مىشوم . ولى پيامبر ( ص ) فرمود : خدايا هر كس مرا خوراك مىدهد او را خوراك بده و هر كس به من آب و مايع مىنوشاند سيرابش فرماى . مقداد مىگويد : من قطيفه‌ام را به خود پيچيدم و كاردى برداشتم و به سراغ بزها رفتم و به دست كشيدن به پشت و پهلوى آنها پرداختم كه ببينم كداميك چاق‌تر است كه همان را براى پيامبر ( ص ) بكشم . ديدم پستانهاى هر سه پر شير است ، ظرفى را كه مخصوص خاندان پيامبر ( ص ) بود برداشتم و در آن شير دوشيم به طورى كه آن ظرف پر شد ، برداشتم و حضور پيامبر ( ص ) آوردم . گويد ، پيامبر ( ص ) فرمود : امشب شير خود را نوشيده‌ايد ؟ من گفتم : اى رسول خدا ، شما بياشام . پيامبر آشاميد و سپس ظرف را به من داد و فرمود : بياشام . گفتم : اى رسول خدا ، شما بياشام . آن حضرت دوباره نوشيد و بعد به من لطف كرد و من گرفتم و بقيهء آن را آشاميدم و چون فهميدم كه پيامبر ( ص ) كاملا سيراب شدند و دعاى ايشان در مورد من آثار فراوانى خواهد داشت ، خنديدم و از شادى چنان مىخنديدم كه به زمين افتادم . پيامبر فرمودند : آرام بخند ، صدايت را بگير . گفتم : اى رسول خدا داستان امشب من چنين و چنان بود و چكارى كردم . فرمود : اين رحمتى از خدا بوده است ، آيا ميل ندارى دو دوست خود را هم بيدار كنى و از اين شير بنوشند ؟ گفتم : سوگند به كسى كه تو را بر حق مبعوث فرموده است وقتى شما سيراب شديد و خودم هم از آن نوشيدم ديگر براى من مهم نيست هر كس مىخواهد بياشامد . هاشم بن قاسم از ابو خيثمة زهير ، از سليمان اعمش ، از قاسم نقل مىكند كه عبد اللّه بن مسعود مىگفت * خيال نمىكنم اين عنايتى كه نسبت به من شده است براى كسانى كه پيش از من مسلمان شده باشند صورت گرفته باشد . پيامبر ( ص ) پيش من آمدند و من مشغول چراندن گوسپندان خانواده‌ام بودم ، فرمود : گوسپندانت شير دارند ؟ گفتم : نه . پيامبر ميشى را گرفت و دست به پستانش كشيد پر شير شد ، به طورى كه شير از آن مىچكيد .