( 1 ) سوار ديگر و جمع ما هفت سوار شديم . پيامبر ( ص ) از راه به كنارى كشيد و سر خود را روى دهانهء زين نهاد و خوابيد و فرمود مواظب باشيد نمازمان قضا نشود . ولى نخستين كس كه بيدار شد از تابش آفتاب بود و همگى ناراحت برخاستيم . پيامبر فرمود : سوار شويد . و سوار شديم ، آن قدر به راه ادامه داديم تا آفتاب كاملا بالا آمد ، در اين هنگام پيامبر ( ص ) پياده شد و كوزهء آب مرا خواست و همگى يكى يكى وضو گرفتيم و كمى آب در آن باقى ماند . پيامبر ( ص ) فرمود : اين كوزهء خودت را حفظ كن كه آن را خبر مخصوصى خواهد بود . آن گاه اذان گفته شد و پيامبر ( ص ) نخست دو ركعت نافلهء نماز صبح را بجا آورد و سپس نماز صبح را گزارد همانطور كه هميشه انجام مىداد ، و فرمود سوار شويد . و سوار شديم ، بعضى از ما با ديگرى آهسته صحبت مىكردند . پيامبر ( ص ) فرمود : چه مىگوييد كه نمىشنوم . گفتيم : دربارهء قضا شدن مازمان صحبت مىكنيم . فرمود : مگر نبايد به من اقتدا كنيد ، در خواب ماندن گناهى نيست ، گناه از آن كسى است كه قضاى نمازش را تا وقت فرا رسيدن نماز ديگر به تأخير اندازد ، هر كس چنين اتفاقى برايش افتاد هر گاه بيدار شد ، نمازش را قضا كند و فرداى آن روز هم به موقع و وقت اصلى نمازش را اعاده كند . آن گاه فرمود : خيال مىكنيد كه مردم چه كردهاند ؟ گويد ، ابو بكر و عمر به مردم مىگفتند پيامبر ( ص ) به شما وعده داده است كه به آب مىرسيد و امكان ندارد كه خلاف آن صورت گيرد يا از شما عقب بماند . برخى از مردم هم به ديگران مىگفتند پيامبر ( ص ) همين اطراف است و اگر از ابو بكر و عمر اطاعت كنيد كامياب مىشويد .
ابو قتاده گويد : نزديك نيمروز كه هوا بشدت گرم شده بود پيش مردم رسيديم و مردم مىگفتند : اى رسول خدا از تشنگى هلاك شديم . فرمود : هلاكى بر شما نيست . پياده شد و فرمود كاسهء كوچك مرا بياوريد و كوزهء مرا خواست و از آن در پياله آب مىريخت و به مردم مىآشاماند . مردم كه چنان ديدند هجوم آوردند . فرمود : آرام باشيد و راحت آب بخوريد ، همگى سيراب خواهيد شد . و پيامبر ( ص ) همچنان آب مىريخت و به آنها مىداد به طورى كه همگى نوشيدند و كسى جز من و ايشان باقى نماند . پيامبر در كاسه آب ريخت و فرمود : بنوش . گفتم : اى رسول خدا من نمىآشامم تا شما بياشامى . فرمود : ساقى بايد آخرين نفرى باشد كه آب بياشامد . و من آشاميديم و آن گاه پيامبر ( ص ) آشاميد ، بعد هم مردم به آب فراوانى رسيدند كه همگى آب برداشتند . عبد اللّه بن رباح مىگويد : من در همين مسجد جامع شما اين حديث را نقل مىكردم ، عمران بن حصين گفت ، اى جوان دقت كن و
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 169
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١٦٩