تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 170

مساهمون:

ص١٧٠
( 1 ) با دقت حديث را بگو و من خودم يكى از مسافران آن شب بودم . من گفتم : اى ابو نجيد تو داناترى . او گفت : تو از كدام گروهى ؟ گفتم : از انصارم . گفت : شما به حديث مربوط به خودتان داناتريد براى مردم بگو . من گفتم . عمران گفت : من در آن شب حضور داشتم و گمان نمىكنم كسى از مردم اين موضوع را مانند تو حفظ كرده باشد . ابو محمد فضيل بن عبد الوهاب غطفانى از شريك ، از سماك ، از ابو ظبيان ، از ابن عباس نقل مىكند * مردى به حضور پيامبر آمد و گفت : به چه دليل تو پيامبرى ؟ فرمود : اگر چيزى از اين درخت خرما بپرسم و به من پاسخ دهد ايمان مىآورى ؟ گفت : آرى . پيامبر آن درخت را صدا زد و پاسخ داد و آن مرد مسلمان شد و ايمان آورد . هاشم بن قاسم از شعبة ، از عمرو بن مرّه ، از حصين بن عبد الرحمن از سالم بن ابو الجعد ، از جابر بن عبد اللّه نقل مىكردند كه مىگفته است * در جنگ حديبيه گرفتار تشنگى شديدى شديم ، به حضور پيامبر ( ص ) رفتيم و برابر ايشان جام آبى بود . انگشتان خود را در آن نهاد و فرمود به نام خدا شروع كنيد ، و آب از ميان انگشتان آن حضرت جوشيد همچون چند چشمه ، و همگى سيراب شديم و كفايت كرد . حصين در حديث خود چنين نقل مىكرد كه جابر گفت ، آشاميديم و وضو گرفتيم . هاشم بن قاسم از سليمان بن مغيره ، از ثابت بنانى ، از عبد الرحمن بن ابو ليلى ، از مقداد نقل مىكند كه مىگفته است * من و دو دوستم در حالى به مدينه رسيديم كه از فرط خستگى كور و كر شده بوديم . از اصحاب رسول خدا خواستيم كه ما را ميهمان كنند ولى كسى نبود كه از ما پذيرايى كند ، ناچار پيش رسول خدا رفتيم و ما را به خانهء خود برد ، آن جا سه بز بود كه رسول خدا فرمود شيرشان را بدوشيم و ميان خودمان تقسيم كنيم . گويد : ما بزها را مىدوشيديم و هر كس سهم خود را مىآشاميد و براى پيامبر ( ص ) هم كنار گذاشتيم . مىگويد : پيامبر ( ص ) معمولا شبها بر مىخاست و سلامى مىداد كه نه كسى از خواب بيدار مىشد و در عين حال كسى كه بيدار بود مىشنيد . گويد : پيامبر ( ص ) به مسجد مىرفت و نماز مىگزارد و بعد برمىگشت و شير خود را مىنوشيد . مقداد مىگويد : شبى شيطان به سراغ من آمد و در من ايجاد وسوسه كرد كه پيامبر ( ص ) در خانهء انصار چيزى مىخورد و احتياجى به اين شير ندارد آن را بخور . و اين وسوسه چندان ادامه يافت كه من شير را آشاميدم ، همين كه آن شير در شكم من جا گرفت و ديگر كارى از من ساخته نبود ، به پشيمان كردن من پرداخت و گفت اى واى بر تو ، چكار كردى ؟ چرا شيرى را كه مخصوص