تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 165

مساهمون:

ص١٦٥
( 1 ) هاشم بن قاسم از قول سليمان ، از ثابت بنانى نقل مىكند * گروهى از منافقان جمع شده بودند و ميان خودشان سخنانى گفته بودند . پيامبر ( ص ) فرمود : گروهى از شما جمع شده و چنين و چنان گفته‌اند ، اكنون برخيزيد و از خدا آمرزش بخواهيد و من هم براى شما طلب آمرزش مىكنم . آنها برنخاستند . فرمود : شما را چه مىشود ؟ برخيزيد و از خدا آمرزش بخواهيد و من هم براى شما استغفار مىكنم . و اين موضوع را سه مرتبه تكرار فرمود و سپس گفت : خودتان برمىخيزيد يا نام ببرم ؟ و فرمود : فلانى برخيز . و همگان اندوهگين و رنگ‌پريده برخاستند . هاشم بن قاسم از سليمان ، از ثابت ، از انس بن مالك روايت مىكند كه مىگفته است * من روز جمعه‌يى كنار منبر ايستاده بودم و پيامبر ( ص ) خطبه مىخواند ، يكى از حاضران در مسجد گفت : اى رسول خدا مدتهاست باران نيامده و دامها در معرض نابودى و هلاكند ، از خدا بخواهيد كه براى ما باران نازل فرمايد . پيامبر دستها را به آسمان برافراشت و در آن هنگام ما ابرى در آسمان نديديم . ناگاه ابرها ظاهر شد و چنان بارانى باريدن گرفت كه من ديدم بسيارى از اشخاص شجاع ترسيدند و تلاش مىكردند زودتر پيش زن و فرزند و به خانهء خود برگردند . گويد ، هفت شبانروز يعنى تا جمعهء بعد پيوسته باران مىباريد ، در جمعهء بعد ضمن خطبهء رسول خدا كسى گفت : اى رسول خدا خانه‌ها خراب مىشود و مسافران از حركت باز مانده‌اند ، از خدا بخواهيد تا باران را قطع فرمايد . پيامبر ( ص ) دستها را به آسمان برافراشت و عرض كرد : پروردگارا باران در اطراف ببارد و بر ما نبارد . گويد ، ابرها از فراز سر ما و مدينه كنار رفت ، گويى ما زير خيمه‌يى قرار داشتيم كه باران در اطراف ما مىباريد و بر ما فرو نمىريخت . هاشم بن قاسم از سليمان ، از ثابت ، نقل مىكرد * بانويى از انصار خوراك مختصرى براى خود فراهم كرد و پخت و به شوهر خود گفت پيش رسول خدا برو و آهسته ايشان را دعوت كن . گويد ، آن مرد به حضور پيامبر آمد و آهسته گفت فلانى غذايى آماده ساخته است و دوست مىدارم كه به خانهء ما بيايى . پيامبر ( ص ) خطاب به مردم گفت : دعوت فلانى را بپذيريد . آن مرد مىگويد ، من برگشتم و گويى پاهاى من ياراى كشيدن مرا نداشت ، و پيامبر ( ص ) با مردم آمد ، به همسرم گفتم : رسوا شديم كه پيامبر ( ص ) همراه مردم آمدند . گفت : مگر نگفتم آهسته و پوشيده به آن حضرت بگو ؟ گفتم : چنين كردم . همسرم گفت : پس خود رسول خدا ( ص ) داناتر است . مردم آمدند به طورى كه صحن حياط و خانه پر شد