تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 167

مساهمون:

ص١٦٧
( 1 ) است * وقت نماز فرا رسيد ، گروهى كه منزل آنها نزديك و همسايهء مسجد بودند براى وضو گرفتن رفتند و حدود هفتاد هشتاد نفر باقى ماندند كه راهشان دور بود . پيامبر ( ص ) پيالهء كوچكى را كه پر آب هم نبود خواست و انگشتان خود را در آن نهاد و براى آنها آب مىريخت و مىفرمود وضو بگيريد . و همگان وضو گرفتند و در حالى كه در پياله به همان اندازه آب وجود داشت . ابو الوليد هشام بن عبد الملك طيالسى از حزم بن ابى حزم مىگفت كه از حسن بصرى شنيده كه انس بن مالك مىگفته است * پيامبر ( ص ) روزى همراه گروهى از اصحاب در خارج مدينه حركت مىفرمود ، وقت نماز فرا رسيد و مردم آب نيافتند كه وضو بگيرند و گفتند : اى رسول خدا آب براى وضو نداريم . و مردم از اين جهت ناراحت بودند . يكى از آنها قدحى آورد كه اندكى آب در آن بود . پيامبر ( ص ) آن را گرفت ، نخست خود وضو ساخت و سپس چهار انگشت خود را در قدح نهاد و فرمود : بياييد وضو بگيريد و مردم همگى وضو گرفتند . از انس پرسيدند شمار آنها چند نفر بود گفت : هفتاد نفر يا حدود آن . ابو حذيفه موسى بن مسعود نهدى از عكرمة بن عمار ، از اياس بن سلمه ، از قول پدرش نقل مىكند كه مىگفته است * هزار و چهار صد نفر بوديم ، به حديبية رسيديم ، چاه آب حديبيه حتى پنجاه گوسفند را سيراب نمىكرد و تشنگى مىكشيدند . پيامبر ( ص ) بر لبهء چاه نشست ، دعا فرمود يا آب دهان در چاه افكند . چندان آب از چاه جوشيد كه همگى آب نوشيديم و آب برداشتيم . خلف بن وليد ازدى از خلف بن خليفه ، از ابان بن بشر ، از قول پير مردى از اهل بصره نقل مىكرد كه مىگفته است * نافع براى ما نقل كرد كه همراه پيامبر بوديم و شمار ما چهار صد مرد بود ، پيامبر ( ص ) در جايى كه آب نبود ، فرود آمد . براى مردم دشوار بود ولى چون ديدند رسول خدا ( ص ) پياده شد آنها هم فرود آمدند . ناگاه ماده بزى پيدا شد كه داراى شاخهاى تيزى بود و پيش رسول خدا آمد . پيامبر او را دوشيد و تمام لشكر و خودش از شيرش آشاميدند و سير و سيراب شدند . گويد ، پيامبر فرمود : اى نافع اين بز را نگه‌دار گرچه نمىبينم كه بتوانى آن را نگه دارى ، و چون پيامبر چنين فرمود چوبى را محكم به زمين كوبيدم و قطعه ريسمانى گرفتم و بز را محكم بستم . پيامبر ( ص ) و مردم خوابيدند ، من هم خوابيدم و چون از خواب بيدار شدم ديدم ريسمان باز شده است و بز نيست . حضور پيامبر آمدم و موضوع را گفتم كه بز رفته است . فرمود : مگر به تو نگفتم كه نمىتوانى آن را