( 1 ) خالد بن خداش از حمّاد بن زيد ، از ليث ، از مجاهد نقل مىكند * قبيلهء بنى غفار گوسالهيى را آوردند كه براى يكى از بتهاى خود قربانى كنند . چون حيوان را بستند بانگ برآورد كه اى آل ذريح ، كارى كه مايهء رستگارى است ، پيش آمده است . مردى با زبان فصيح در مكه بانگ برداشته است و گواهى مىدهد كه خدايى جز خداى يگانه نيست .
گويد ، چون دقت كردند پيامبر ( ص ) مبعوث شده بود .
واقدى از ابو بكر بن عبد اللّه بن ابى سبرة ، از حسين بن عبد اللّه بن عبيد اللّه بن عباس ، از عكرمة ، از ابن عباس نقل مىكند كه مىگفته است ام ايمن برايم نقل مىكرد * در بوانة بتى بود كه قريش براى بزرگداشت آن مىرفتند و براى آن قربانى مىبردند و سرهاى خود را مىتراشيدند و عبادت مىكردند و يك روز تا شب در آن جا مىماندند و اين كار در هر سال يك روز صورت مىگرفت . گويد ، ابو طالب نيز با قوم خود آن جا حاضر مىشد و اصرار مىكرد كه پيامبر هم در آن عيد با ايشان همراهى كند و آن حضرت نمىپذيرفت و من ديدم كه ابو طالب از اين جهت بر او خشم گرفت و ديدم عمههاى پيامبر هم بر او خشم گرفتند و به شدت خشمگين شدند و مىگفتند ما بر تو مىترسيم زيرا از خدايان ما دورى مىكنى . و مىگفتند : اى محمد چه مىشود كه در اين عيد قوم خود شركت كنى و زبان جمعى را بر سر ما دراز نكنى . ام ايمن گويد ، آنها آنقدر اصرار كردند كه پيامبر ( ص ) نيز همراه قوم رفت و چند روزى نبود و بعد ترسان و ناراحت پيش ما آمد . عمههايش گفتند : چه پيش آمده است ؟
فرمود : مىترسم گرفتار اختلال حواس شده باشم . گفتند : خداوند با اين همه صفات خير كه در تو وجود دارد شيطان و ديو را بر تو چيره نخواهد كرد ، مگر چه ديدهاى ؟ فرمود : به هر بتى كه نزديك مىشدم مردى بلند قامت و سپيد چهره به من فرياد مىزد كه اى محمد برگرد و به آن دست مزن . ام ايمن مىگويد : پيش از آنكه عيد سال بعد برسد آن حضرت به پيامبرى مبعوث شد .
واقدى از سليمان بن داود بن حصين ، از پدرش ، از عكرمة ، از ابن عباس ، از ابىّ بن كعب نقل مىكند * چون تبّع [ 1 ] به مدينه آمد در قناعت [ 2 ] فرود آمد و كسى پيش دانشمندان يهودى فرستاد و پيام داد كه من اين شهر را ويران مىكنم تا آيين يهودى در آن باقى نماند
هامش
[ 1 ] . تبع ، لقب پادشاهان حميرى يمن كه حكومت ايشان تا نزديك ظهور اسلام طول كشيده است ، رك : فرهنگ معين ، بخش اعلام ، ص 378 . - م .
[ 2 ] . نام يكى از دشتهاى اطراف مدينه است . - م .