تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 144

مساهمون:

ص١٤٤
( 1 ) قريش آمادهء رفتن به شام است و خديجه دختر خويلد گروهى از مردان قوم تو را به عنوان مزدور در كاروانهاى خود مىفرستد ، اگر مايل باشى مىتوانى به او پيشنهاد همكارى بدهى . چون اين خبر به خديجه رسيد ، خودش كسى را پيش پيامبر فرستاد و براى ايشان دو برابر مزدى كه به ديگران مىداد ، تعيين كرد . و پيامبر ( ص ) همراه ميسرة غلام خديجه بيرون آمد و چون به بصراى شام رسيدند در بازار بصرى نزديك صومعهء راهبى كه نامش نسطور بود زير سايهء درختى فرود آمدند . راهب پيش ميسرة آمد كه او را از پيش مىشناخت و پرسيد كسى كه زير اين درخت نشسته است كيست ؟ ميسرة گفت : مردى از قريش و اهل مكه است . راهب گفت : هرگز زير اين درخت كسى جز پيامبران ننشسته است . آن گاه پرسيد آيا در چشمهاى او رگه‌هاى سرخ وجود دارد ؟ ميسرة گفت : آرى ، و همواره چشمانش سرخ است . راهب گفت : او هموست ، خاتم پيامبران است ، اى كاش من تا هنگامى كه او برانگيخته مىشود ، زنده باشم و او را درك كنم . آن گاه پيامبر ( ص ) ميان بازار آمد ، كالاهاى خود را فروخت و كالاهاى ديگرى خريد و در آن موقع ميان او و مردى اختلافى پيش آمد . آن مرد گفت : اگر راست مىگويى به لات و عزى سوگند بخور . پيامبر ( ص ) فرمود : من هرگز به آنها سوگند نخورده‌ام . من از حق خود گذشتم و از آن دو نيز هميشه روگردانم . آن مرد گفت : حق با تو و سخنت درست است . و سپس در خلوت به ميسرة گفت : به خدا سوگند اين شخص پيامبر است ، و سوگند به كسى كه جان من در دست اوست اين همان كسى است كه علماى ما صفات او را در كتابهاى خود ديده‌اند . ميسرة اين موضوع را به دقت گوش داد ، و كاروان بازگشت . ميسرة مىديد هنگام نيمروز و شدت گرما دو فرشته پيامبر را از آفتاب سايه مىافكنند و رسول خدا بر شتر خود بود . گويند ، خداوند متعال محبت پيامبر ( ص ) را در دل ميسرة افكنده بود و او نسبت به پيامبر همچون برده بود . هنگام بازگشت چون به مرّ الظهران رسيدند ، ميسرة به پيامبر گفت : شما پيشاپيش نزد خديجه برو و خبر بده كه خداوند در اين سفر چه خير و سودى لطف كرده است و خديجه قدردان شما خواهد بود . پيامبر ( ص ) جلوتر راه افتاد و هنگام نيمروز وارد مكه شد . خديجه در غرفه‌يى همراه چند زن كه نفيسه دختر منيه [ 1 ] هم با ايشان بود نشسته بود . او متوجه پيامبر شد كه سوار بر شترش وارد مكه شد و دو فرشته بر او سايه افكنده بودند . و آن حضرت را به آنها نشان داد و
هامش
[ 1 ] . در اسد الغابه ، پدر نفيسه را اميه ضبط كرده است . - م .
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 144 | محمود مهدوى دامغانى / ابن سعد