( 1 ) سايه افكند و شاخهها به سويى كه رسول خدا نشسته بود فراهم آمد . بحيرا كه چنين ديد از صومعهء خود به زير آمد و دستور تهيهء خوراك داد . و چون آماده شد كسى پيش كاروانيان فرستاد و پيام داد كه اى قرشيان ، من براى شما غذايى تهيه كردهام و دوست مىدارم همگى براى خوردن حاضر شويد و هيچ كس نه كوچك و نه بزرگ و نه بنده و نه آزاد از حضور خوددارى نكنيد و با اين كار مرا گرامى خواهيد داشت . مردى گفت : امروز خبر تازهيى است . تو هيچ گاه نسبت به ما چنين رفتار نمىكردى ؟ بگو هدف تو چيست ؟ بحيرا گفت :
مىخواستم شما را گرامى داشته باشم و به هر حال شما را به من حقى است . همگان آمدند و فقط پيامبر ( ص ) به واسطهء اينكه نوجوان و از همه كوچكتر بود حاضر نشد و كنار بارها زير درخت نشست . و چون بحيرا به ايشان نگريست متوجه شد صفاتى را كه از پيامبر مىداند در ايشان نمىبيند و نگاه كرد و ابر را نديد كه بر سر كسى از آنان سايه انداخته باشد . بعد ابر را ديد كه بر فراز سر حضرت ختمى مرتبت ايستاده است . به آنان گفت : آيا كسى از شما هست كه براى غذا خوردن نيامده باشد ؟ گفتند : فقط پسر بچهيى كه از همه كوچكتر است كنار بارها مانده است . گفت : او را بخوانيد تا حاضر شود و زشت است كه مردى را كه از خود شماست نياوردهايد . گفتند : به خدا سوگند او از لحاظ نسب از همهء ما شريفتر و برادرزادهء اين مرد يعنى ابو طالب است و نوهء عبد المطّلب ، حارث بن عبد المطّلب بن عبد مناف . گفت : به خدا سوگند اين مايهء سرزنش است كه نوهء عبد المطّلب ميان ما حاضر نباشد . برخاست و دست پيامبر را گرفت و او را براى غذا خوردن آورد . ابر همچنان بالاى سر پيامبر ( ص ) حركت مىكرد . بحيرا به دقت او را مورد ملاحظه قرار داد و به بعضى از نشانههاى بدنى پيامبر ( ص ) كه مىدانست نگريست و چون از سر سفره برخاستند و پراكنده شدند ، راهب پيش رسول خدا آمد و گفت : اى پسر ، تو را به حق لات و عزى سوگند مىدهم كه از هر چه مىپرسم به من پاسخ دهى . رسول خدا فرمود : مرا به لات و عزى سوگند مده كه به خدا سوگند هيچ چيز را به اندازهء آن دو دشمن نمىدارم . گفت : تو را به خدا سوگند مىدهم كه هر چه مىپرسم پاسخ دهى . فرمود : هر چه مىخواهى بپرس . راهب به پرسشهايى در مورد حالات رسول خدا و خواب او پرداخت و پيامبر ( ص ) پاسخ مىداد و او مىديد مطابق با آن چيزهايى است كه مىداند . آن گاه ميان دو چشم پيامبر را نگريست و پشت او را برهنه ساخت و چون مهر نبوت را ميان شانههاى آن حضرت و به همان ترتيب كه مىدانست ديد آن را بوسيد .
قريش گفتند معلوم مىشود محمد ( ص ) در نظر راهب داراى قدر و منزلت است . ابو طالب
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 142
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١٤٢