تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 141

مساهمون:

ص١٤١
( 1 ) عمو جان تشنه‌اى ؟ گفتم : آرى . با پاشنهء پاى خود اشاره‌يى به زمين كرد ، ناگاه آب بيرون آمد و گفت : عمو جان بياشام . و من آشاميدم . عبد اللّه بن جعفر رقّى از ابو المليح ، از عبد اللّه بن محمد بن عقيل نقل مىكرد كه مىگفت * ابو طالب آهنگ سفر شام كرد . پيامبر ( ص ) به او گفت : عمو جان اين جا مرا پيش چه كسى مىگذارى ، مادرى ندارم كه مرا تكفل كند و هيچ كس ديگر هم مرا پناه نمىدهد . گويد ، ابو طالب را دل به او بسوخت و او را پشت سر خود سوار كرد و همراه او بيرون آمد و بر كنار صومعهء راهبى فرود آمدند . راهب پرسيد : نسبت اين پسر با تو چيست ؟ ابو طالب گفت : پسر من است . راهب گفت : چنين نيست و نبايد پدرش زنده باشد . ابو طالب پرسيد : براى چه ؟ گفت : چهره‌اش چهرهء پيامبران و چشم او چشم پيامبران و انبياست . ابو طالب : پرسيد نبى چيست ؟ گفت : نبى كسى است كه بر او از آسمان وحى مىشود و او مردم زمين را از احكام و اخبار آسمانى خبر مىدهد . ابو طالب با تعجب گفت : خداى اجل از آن است كه تو مىگويى . راهب گفت : از يهوديان او را نگهدار . گويد ، به راه ادامه دادند و كنار صومعهء ديگرى فرود آمدند . راهب آن صومعه هم پرسيد نسبت اين پسر با تو چيست ؟ ابو طالب گفت : پسر من است . راهب گفت : پسر تو نيست و نبايد پدرش زنده باشد . ابو طالب گفت : براى چه ؟ گفت : زيرا چهره و چشم او به چهره و چشم پيامبر شبيه است . ابو طالب گفت : سبحان اللّه ، خداوند اجل از اين است كه تو مىگويى . و به پيامبر گفت : اى برادرزاده ، مىشنوى چه مىگويند ؟ پيامبر فرمود : عمو جان منكر قدرت خدا مباش . واقدى از محمد بن صالح بن دينار و عبد اللّه بن جعفر زهرى و ابن ابى حبيبه از داود بن حصين نقل مىكنند * چون ابو طالب به شام رفت و پيامبر ( ص ) را براى نخستين بار با خود به شام برد در آن هنگام پيامبر دوازده ساله بود . چون كاروان به شهر بصرى از شهرهاى شام رسيد نزديك صومعه‌يى فرود آمدند و در آن راهبى به نام بحيرا زندگى مىكرد و دانشمندان مسيحى در آن صومعه كتابهايى را كه از دير باز به ارث برده بودند ، مىخواندند . قبلا هم كاروانيان قريش همواره كنار همان صومعه فرود مىآمدند و معمولا بحيرا با آنها صحبتى نمىكرد . در اين سفر چون كاروان نزديك صومعه او فرود آمد ، بحيرا براى ايشان غذايى فراهم آورد و آنها را دعوت كرد و علت اين كار آن بود كه چون كاروان از دور پديدار شد بحيرا ابرى را ديد كه بر رسول خدا سايه افكنده است و چون آنها زير درخت فرود آمدند متوجه شد كه ابر بر آن درخت سايه افكند و شاخه‌هاى درخت بر رسول خدا