( 1 ) است . سپس او را در طشتى زرين با آب زمزم شست و محل زخم را به يك ديگر متصل كرد .
كودكان به سراغ دايهء پيامبر آمدند و گفتند محمد كشته شد ، محمد كشته شد . و او خود را به رسول خدا ( ص ) رساند و ديد رنگ چهرهاش پريده است . انس مىگويد ، ما نشانهء محل دوخته شده را در سينهء رسول خدا مىديديم .
واقدى از قول عبد اللّه بن زيد بن اسلم ، از پدرش نقل مىكند * حليمه همراه شوهرش و پسرك شيرخوارش عبد اللّه و ماده خرى خاكسترى رنگ كندرو و ماده شترى سخت لاغر كه كرهاش از لاغرى مرده بود به مكه آمدند و در پستان حليمه قطرهيى شير نبود و گفتند مىخواهيم كودكى را براى شير دادن بگيريم . زنهاى ديگرى هم از قبيلهء سعد همراه آنها آمده بودند ، و چند روزى ماندند و هر يك از زنها كودكى را گرفتند ولى حليمه كودكى نگرفته بود ، پيامبر ( ص ) را به او پيشنهاد كردند . گفت ، يتيم است و پدر ندارد و سرانجام پذيرفت . زنان همراه او يك روز زودتر رفته بودند . آمنه به حليمه گفت : بدان كودكى را انتخاب كردى كه داراى شأن و منزلت خاصى است . سوگند به خدا من در تمام مدت باردارى دشواريهايى را كه زنها در مدت آبستنى دارند ، نداشتم و فرشتهيى در خواب من آمد و گفت به زودى پسر مىزايى نامش را احمد بگذار كه سرور جهانيان است و او هنگام تولد با هر دو دست خود به زمين تكيه كرد و سر به سوى آسمان برافراشت . گويد ، حليمه پيش شوهر خود رفت و اين خبر را به او داد كه سخت خوشحال شد ، و از مكه بيرون آمدند در حالى كه ماده الاغ آنها سخت تيزرو و هموار حركت مىكرد و پستانهاى ماده شترشان چنان پر شير شد كه بامداد و شامگاه مىدوشيدندش . حليمه به زنانى كه همراهش بودند رسيد . همين كه او را ديدند ، گفتند : چه كسى را گرفتى و چون به آنها خبر داد ، گفتند :
آرزومنديم فرخنده و مبارك باشد . حليمه گفت : من بركت او را ديدهام ، نمىتوانستم پسرك خود عبد اللّه را سير كنم و شبها از گرسنگى نمىگذاشت بخوابيم ، اكنون او و برادرش هر چه مىخواهند مىنوشند و راحت مىخوابند و اگر كودك سومى هم باشد ، سير مىشود ، و مادرش به من دستور داده است بسيار مواظب او باشم . حليمه همراه پيامبر ( ص ) به سرزمين خود رفت و همان جا بود . و چون بازار عكاظ بر پا شد ، حليمه رسول خدا را با خود آن جا برد تا او را پيش كاهنى از بنى هذيل كه مردم كودكان خود را به او نشان مىدادند ، ببرد . و چون آن كاهن به پيامبر ( ص ) نگريست ، فرياد كشيد كه اى گروه هذيل ، اى گروه عرب ، و همهء مردمى كه آن جا بودند گرد او جمع شدند . گفت : اين كودك را بكشيد . و
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 139
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١٣٩