( 1 ) عبد الواحد بن حمزة بن عبد اللّه و هاشم بن عاصم اسلمى از منذر بن جهم و معمر از ابو نجيح از مجاهد ، و عبد الرحمن بن عبد العزيز از ابو حويرث ، و ابن ابى سبرة از سليمان بن سحيم ، از نافع بن جبير كه سلسلهء احاديث ايشان در مواردى مشترك است همگى گفتهاند * پيامبر ( ص ) همراه مادر خود آمنه زندگى مىكرد و چون آمنه در گذشت ، عبد المطّلب او را به خانهء خود آورد و چندان توجه و مراقبتى نسبت به آن حضرت مبذول مىداشت كه نسبت به هيچ يك از فرزندان خود چنان نبود . او پيامبر را به خود نزديك ساخت آن چنان كه هر گاه عبد المطّلب در خلوت بود يا خوابيده بود پيامبر پيش او مىرفت و بر فرش عبد المطّلب مىنشست و عبد المطّلب مىگفت : اين پسرم را آزاد بگذاريد كه به مملكتدارى انس مىگيرد . و گروهى از بنى مدلج به عبد المطّلب گفتند : مواظب اين كودك باش كه ما هيچ پايى را شبيهتر از پاى او به نشان پايى كه در مقام ابراهيم است ، نديدهايم .
عبد المطّلب به ابو طالب گفت : درست بشنو كه اينها چه مىگويند ، و ابو طالب هم در حفظ و حراست از رسول خدا كمال مواظبت را مىكرد .
عبد المطّلب به ام ايمن كه پرستارى از رسول خدا را بر عهده داشت مىگفت : اى بركة ، از اين پسرم غافل مشو ، من او را با پسر بچههاى ديگر كنار درخت سدر ديدم و حال آنكه اهل كتاب در كمين اويند و تصور ايشان اين است كه اين پسرم پيامبر اين امت است .
عبد المطّلب معمولا هيچ غذايى نمىخورد مگر اينكه مىگفت : پسرم را پيشم بياوريد ، و رسول خدا را مىآوردند .
و چون مرگ عبد المطّلب فرا رسيد ، به ابو طالب در مورد حفظ و حراست از پيامبر ( ص ) سفارش كرد و چون به حالت احتضار در آمد به دختران خود گفت : تا مىشنوم بر من بگرييد . و هر يك از دخترانش شعرى در رثاى او سرود و خواند و گريست و چون اشعارى را كه اميمة خواند ، شنيد و زبانش از كار افتاده بود با سر خود اشاره كرد كه راست مىگويى و من اين چنين بودم و اشعار اميمة چنين بود :
اى دو چشم من ، اشك ريزان خود را بر فرخنده سيرت بخشنده نثار كنيد ، بر والاتبارى كه آتشزنهها را بر مىافروخت و سخت پسنديده و بزرگ منزلت بود ، بر شيبة الحمد كه داراى مكارم اخلاق و مجد و عزت و مايهء افتخار بود ، بر كسى كه داراى بردبارى و گذشت بود ، در گرفتاريها مكارم اخلاقى بسيار داشت و افتخار فراوانى را دارا بود ، او از همهء قوم خود شريفتر و گزيدهتر بود و آشكارا همچون پرتو ماه مىدرخشيد ، مرگ او را
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 107
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١٠٧