( 1 ) پس بدهيد . پيامبر ( ص ) فرمود : آنچه مربوط به من و فرزندان عبد المطّلب باشد از شماست و از مردم هم براى شما چنين تقاضايى مىكنم و چون با مردم نماز ظهر را گزاردم شما بگوييد ما رسول خدا را در پيش مردم و مردم را پيش رسول خدا شفيع قرار مىدهيم كه خواهش ما را بر آورند و من خواهم گفت آنچه در سهم من و بنى عبد المطّلب قرار گرفته است از شما باشد و از مردم هم تقاضا خواهم كرد . و چون رسول خدا ( ص ) نماز ظهر را گزارد ، آنان برخاستند و همانطور كه پيامبر فرموده بود گفتند ، پيامبر ( ص ) آنچه در سهم خودش و بنى عبد المطّلب قرار گرفته بود و به آنها پس داد . و مهاجران و انصار هم آنچه گرفته بودند ، رد كردند . و پيامبر ( ص ) از ديگر قبايل عرب هم خواست كه چنان كنند و همه تقريبا به اتفاق و با رضايت آنچه گرفته بودند پس دادند و فقط برخى در مورد اسيران اصرار كردند و رسول خدا ( ص ) در مقابل هر اسير چند شتر پرداخت فرمود و اسيران را آزاد كردند .
وفات آمنه مادر رسول خدا ( ص )
محمد بن عمر بن واقد اسلمى از محمد بن عبد اللّه ، از زهرى ، و محمد بن صالح از عاصم بن عمر بن قتاده ، و عبد الرحمن بن عبد العزيز از عبد اللّه بن ابو بكر بن محمد بن عمرو بن حزم ، و هاشم بن عاصم اسلمى از پدرش ، از ابن عباس نقل مىكنند * رسول خدا همراه مادر خود آمنه دختر وهب زندگى مىكرد و چون شش ساله شد آمنه او را پيش داييهاى آن حضرت كه بنى عدى بن نجار بودند به مدينه برد كه از ايشان ديدار كند . ام ايمن هم براى پرستارى رسول خدا همراه بود و آنها دو شتر داشتند . آمنه با فرزند خود در خانهء نابغه فرود آمد و يك ماه در مدينه بود . پيامبر ( ص ) برخى از خاطرات اين سفر را در خاطر داشت و چون پس از هجرت به برجهاى محلهء بنى عدى بن نجار نظر افكند آن جا را شناخت و فرمود : من با انيسة دختركى از انصار در اين جا بازى مىكرديم و همراه برخى از پسر بچههاى داييهايم پرندگانى را كه اين جا مىنشستند ، مىپرانديم . و چون به آن خانه نگاه كرد فرمود : مادرم مرا در اين خانه منزل داد و در اين غرفه گور پدرم عبد اللّه قرار دارد و در استخر آب چاه بنى عدى بن نجار شنا كردن را به خوبى آموختم ، و گروهى از يهوديان آن جا آمد و شد مىكردند . ام ايمن مىگويد ، شنيدم يكى از يهوديان مىگفت : اين پسر پيامبر اين امت است و همين سرزمين محل هجرت اوست و من تمام اين سخنان او را شنيدم ، آن گاه مادر پيامبر