تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 102

مساهمون:

ص١٠٢
( 1 ) آمد كنار كعبه ايستاد و اين اشعار را خواند : پروردگارا چابك سوار من محمد را برگردان ، او را برگردان و يار و ياور من قرار ده ، اين تويى كه او را بازوى من قرار داده‌اى ، روزگار او را هرگز از من دور نگرداناد ، و تو خود او را محمد ناميدى . [ 1 ] سعيد بن سليمان واسطى از خالد بن عبد اللّه ، از داود بن ابى هند ، از عباس بن عبد الرحمن ، از كندير بن سعيد ، از قول پدرش نقل مىكند كه مىگفته است * گرد خانهء كعبه طواف مىكردم شنيدم مردى اين بيت را مىخواند : اى پروردگار من ، چابك سوار من محمد را برگردان و نعمت خود را بر من تمام كن ، او را يار و ياور من قرار بده . گويد ، پرسيدم اين شخص كيست ؟ گفتند ، عبد المطّلب بن هاشم است كه نوهء خود را به جستجوى شترى فرستاده است و او را پى هيچ كارى نفرستاده مگر اينكه با موفقيت برگشته است . گويد ، چيزى نگذشت كه نوهء عبد المطّلب آمد . عبد المطّلب او را در آغوش گرفت و گفت ديگر تو را براى هيچ كارى نخواهم فرستاد . معاذ بن معاذ عنبرى از ابن عون ، از ابن القبطية نقل مىكند كه مىگفته است * پيامبر ( ص ) دورهء شيرخوارگى خود را در قبيلهء بنى سعد بن بكر گذرانيده است . عمرو بن عاصم كلابى از همّام بن يحيى ، از اسحاق بن عبد اللّه نقل مىكند كه مىگفته است * چون مادر پيامبر ( ص ) او را به حليمهء سعديه سپرد ، گفت : از اين پسرم به خوبى نگهدارى كن و در حفظ او كوشا باش و امورى را كه ديده بود به حليمه خبر داد . اتفاقا گروهى از يهوديان از قبيلهء حليمه عبور مىكردند . حليمه به آنها گفت : آيا در مورد اين پسرم با من صحبت نمىكنيد ، من او را چنين و چنان زاييدم و دوران باردارى من چگونه بود و چه چيزهايى ديدم و آنچه آمنه گفته بود از طرف خود نقل كرد . يكى از يهوديان به ديگران گفت : بايد اين پسر را بكشيم . بعد پرسيدند آيا يتيم است ؟ حليمه گفت : نه ، اين شخص ( حارث ) پدر اوست و من مادر اويم . گفتند : اگر يتيم بود او را مىكشتيم . حليمه رسول خدا
هامش
[ 1 ] .لاهم ادّ راكبى محمدا * ادّه الىّ و اصطنع عندى يدا انت الذى جعلته لى عضدا * لا يبعد الدهر به فيبعدا انت الذى سميته محمدا