تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
( 1 ) را با خود بيرون برد و گفت : نزديك بود امانت خود را به كشتن دهم . اسحاق بن عبد اللّه مىگويد : پيامبر ( ص ) برادر شيرى داشت و او به پيامبر ( ص ) مىگفت : آيا تو عقيده دارى كه قيامت و برانگيخته شدن پس از مرگ درست است ؟ پيامبر فرمود : آرى و سوگند به كسى كه جان من در قدرت اوست روز قيامت از تو دستگيرى مىكنم و تو را خواهم شناخت . گويد : او بعد از رحلت رسول خدا ايمان آورد و مىنشست و مىگريست و مىگفت : اميدوارم كه پيامبر ( ص ) در قيامت دست مرا بگيرد و من رستگار شوم . محمد بن عمر از زكريا بن يحيى بن يزيد سعدى ، از پدرش نقل مىكند كه رسول خدا مىفرموده است * من از همه عرب‌ترم كه از خانوادهء قريشم و لهجهء من لهجهء قبيلهء بنى سعد بن بكر است . محمد بن عمر از اسامة بن زيد ليثى ، از قول پير مردى از بنى سعد نقل مىكند كه مىگفته است * حليمه پس از ازدواج رسول خدا ( ص ) با خديجه به مكه و حضور پيامبر ( ص ) آمد و دربارهء قحطى و خشكسالى و نابود شدن دامهاى خود شكايت كرد . پيامبر ( ص ) با خديجه صحبت كرد و خديجه چهل گوسپند و شترى راهوار كه براى سوارى زنها در كوچيدن تربيت شده بود ، به او بخشيد و او به سرزمين خود برگشت . عبد اللّه بن نمير همدانى از يحيى بن سعيد انصارى ، از محمد بن منكدر [ 1 ] نقل مىكند * زنى كه پيامبر ( ص ) را شير داده بود اجازهء آمدن به حضور پيامبر ( ص ) خواست و همين كه او را آوردند ، پيامبر ( ص ) برخاست و مادر مادر گويان رداى خويش را براى او گسترد كه روى آن بنشيند . ابراهيم بن شماس سمرقندى از فضل بن موسى سينانىّ ، از عيسى بن فرقد ، از عمر بن سعد [ 2 ] نقل مىكند كه مىگفته است * دايهء رسول خدا پيش آن حضرت آمد ، پيامبر رداى خود را براى او گسترد و دست خود را وارد جامهء آن زن كرد و بر سينه‌اش نهاد و حوائج او را بر آورد . گويد ، آن زن پيش ابو بكر هم آمد ، او نيز رداى خود را براى او پهن كرد و گفت : اجازه بده من دست روى لباس تو بگذارم و نيازهاى او را برآورد . عمر نيز همچنين عمل كرد .
هامش
[ 1 ] . محمد بن منكدر ، متولد 54 و در گذشتهء 130 هجرى ، از بنى تيم بن مره و از زاهدان و محدثان مدينه است ، رك : زركلى ، الاعلام ، ج 7 ، ص 332 . - م . [ 2 ] . عمر بن سعد ، ظاهرا مقصود عمر بن سعد سلمى است ، رك : اسد الغابة ، ج 4 ، ص 79 . - م .