تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 100

مساهمون:

ص١٠٠
( 1 ) هم پسر بچهء ديگرى جز همين يتيم باقى نمانده است ، به نظر من خوب است كه همين را قبول كنيم كه من دوست ندارم دست خالى به سرزمين خود برگرديم . شوهرش گفت : او را بپذير ، اميد است خداوند براى ما خير قرار دهد . حليمه پيش آمنه آمد و آن حضرت را از او گرفت و در دامن خود نهاد ، پستانهاى حليمه چنان پر شير شد كه از آنها شير مىچكيد . پيامبر ( ص ) چندان آشاميد كه سير شد و برادر شيرى او هم سير شد و حال آنكه قبلا از بىشيرى و گرسنگى شبها نمىخوابيد . آمنه گفت : اى دايهء مهربان ، در مورد اين پسر از من بپرس كه به زودى داراى شأن و منزلت خاصى خواهد بود و آنچه را ديده و شنيده بود و امورى را كه هنگام تولّد اتفاق افتاده بود به اطلاع او رساند و گفت به من گفته شده است كه سه شب فرزند خود را در خاندان سعيد بن بكر و سپس در خانوادهء ابو ذؤيب شير بده . حليمه گفت : ابو ذؤيب كنيهء پدر همين فرزند من و شوهرم است ، و حليمه بسيار خوشدل و شاد گرديد و به همراه رسول خدا به سوى سرزمين خود راه افتاد ، ماده خر خود را آماده ساختند و حليمه بر آن سوار شد و پيامبر ( ص ) را در آغوش گرفت ، حارث هم سوار ماده شترشان شد و در وادى سرر [ 1 ] به همراهان ديگر خود رسيدند . آن زنها شتران خود را به چرا رها كرده بودند كه حليمه و شوهرش هم رسيدند . آنها از حليمه پرسيدند چه كردى ؟ گفت : بهترين و پربركت‌ترين نوزادان را به دست آوردم . گفتند : آيا پسر عبد المطّلب است ؟ گفت : آرى . حليمه مىگويد ، هنوز از همان منزل حركت نكرده بوديم كه آثار رشك و حسد را در بعضى از ايشان ديدم . محمد بن عمر گويد بعضى از مردم نقل مىكنند كه * چون حليمه رسول خدا را برداشت و به محل سكونت خود راه افتاد ، آمنه دختر وهب اين اشعار را سرود : او را در پناه خداوند كه داراى جلال است قرار مىدهم از شر آنچه در كوهستانها مىگذرد ، اميدوارم او را در حالى ببينم كه بردهاى گران قيمت پوشيده و نسبت به بردگان خوشرفتارى مىكند و نسبت به همهء مردم نيكو رفتار است . [ 2 ]
هامش
[ 1 ] . سرر ، به كسر اول و فتح دوم ، نام صحرايى در چهار ميلى مكه است ، رك : ياقوت حموى ، معجم البلدان ، ج 5 ، ص 68 . - م . [ 2 ] .أعيذه بالله ذى الجلال * من شر ما مرّ على الجبال حتى اراه حامل الحلال * و يفعل العرف الى الموالى و غير هم من حشوة الرجال
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 100 | محمود مهدوى دامغانى / ابن سعد