تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 99

مساهمون:

ص٩٩
( 1 ) مىگفته است * به پيامبر ( ص ) ازدواج با دختر حمزه پيشنهاد شد . فرمود : او دختر برادر رضاعى من است و ازدواج با او براى من حلال نيست و كسانى كه از راه نسب محرمند ، از راه شيرخوارى هم محرمند . اسماعيل بن ابراهيم اسدى از على بن زيد بن جدعان ، از سعيد بن مسيب نقل مىكند كه على بن ابى طالب عليه السلام مىفرمود * در مورد دختر حمزه با رسول خدا صحبت كردم و زيبايى او را يادآور شدم . پيامبر ( ص ) فرمود : او برادرزادهء رضاعى من است ، مگر نمىدانى كه خداوند كسانى را كه ازدواج با آنها را از لحاظ نسب حرام فرموده است در مورد شير خوردن نيز همان گونه فرمان داده است . ابو الوليد هشام بن عبد الملك طيالسى از شعبة ، از محمد بن عبيد اللّه نقل مىكند كه از ابو صالح شنيدم مىگفت از على ( ع ) شنيدم كه مىگفت * در مورد دختر حمزه با رسول خدا صحبت كردم ، فرمود : او برادرزادهء رضاعى من است . سعيد بن سليمان واسطى از ليث بن سعد ، از يزيد بن ابى حبيب ، از عراك بن مالك نقل مىكند كه زينب دختر ابو سلمه مخزومى مىگفته است * ام حبيبه به رسول خدا گفته است براى ما نقل كرده‌اند كه مىخواهى با درّة دختر ابو سلمه ازدواج فرمايى ، پيامبر ( ص ) با تعجب فرمود : با اينكه ام سلمه همسر من است ؟ بر فرض كه با ام سلمه هم ازدواج نكرده بودم ، درّة براى من حلال نبود زيرا پدرش برادر رضاعى من است . محمد بن عمر بن واقد اسلمى از زكريا بن يحيى بن يزيد سعدى ، از پدرش نقل مىكند * ده زن از قبيلهء بنى سعد بن بكر براى گرفتن كودكان نوزاد و شيرى به مكه آمدند و همهء آنها كودكى را گرفتند ، غير از حليمه دختر عبد اللّه بن حارث بن شجنة بن جابر بن رزام بن ناصرة بن فصيّة بن نصر بن سعد بن بكر بن هوازن بن منصور بن عكرمة بن خصفة بن قيس بن عيلان بن مضر ، و او همراه شوهرش حارث بن عبد العزّى بن رفاعة بن ملّان بن ناصرة بن فصيّة بن نصر بن سعد بن بكر بن هوازن بود ، كنيهء حارث ابو ذؤيب بود . حليمه از حارث پسرى به نام عبد اللّه داشت كه او را با پيامبر ( ص ) شير مىداد ، و انيسة دختر حارث و جدامة دختر حارث كه همان شيماء است و او همراه مادر خود از رسول خدا پرستارى و مواظبت مىكرد ، رسول خدا ( ص ) را به حليمه عرضه داشتند ولى حليمه مىگفت اين پسر يتيم است و از مادرش هم كارى ساخته نيست ، زنهاى ديگرى كه آمده بودند برگشتند و حليمه را در مكه رها كردند ، حليمه به همسرش گفت : نظر تو چيست ؟ همراهان من از مكه رفتند و اين جا