( 1 ) فاطمه گفت : آيا حاضرى با من هم بستر شوى و من صد شتر به تو پرداخت كنم ؟ عبد اللّه نظرى به او افكند و گفت :
اما به حرام كه پس از آن مرگ و حساب است و به حلال بايد موضوع را بررسى كنم ، پس كارى كه در نظر دارى چگونه خواهد بود . [ 1 ]
عبد اللّه پيش همسر خود آمنه رفت و با او بود ، سپس زيباى و تقاضاى آن زن خثعمى را به خاطر آورد و پيش او آمد ولى توجهى را كه در مرتبهء اول از او ديده بود نديد . اين دفعه عبد اللّه به او گفت : در مورد پيشنهاد خود حاضر نيستى ؟ گفت : « آن تقاضا براى يك مرتبه بود و امروز ديگر نه . » و اين سخن او ضرب المثل شد . [ 2 ] فاطمه به عبد اللّه گفت : پس از ديدار با من چه كردهاى ؟ گفت : با همسر خود آمنه دختر وهب هم بستر شدم .
گفت : به خدا سوگند من زن بدكارى نيستم ، اما پرتو پيامبرى را در چهرهات ديدم و آرزومند بودم آن پرتو به من منتقل شود ولى خداوند نخواست و آن را در جايى قرار داد كه اراده فرموده بود . اين خبر به جوانان قريش رسيد كه فاطمه خود را به عبد اللّه عرضه داشته و او نپذيرفته است و اين موضوع را به او گفتند . فاطمه در پاسخ اين ابيات را سرود :
ابرى بارانزا ديدم كه با دانههاى باران پر بركت مىدرخشيد . آب آن ابر پرتوى داشت كه همچون سپيده دم اطراف خود را روشن مىساخت ، آن را شرفى ديدم كه پنداشتم به آن دست مىيابم ولى هر آتشزنهيى روشن نمىشود . به خدا سوگند آن زن قبيلهء زهره ( آمنه ) تنها جامههاى تو را بيرون نياورده است ، چه چيزى از تو ربوده است و تو نمىدانى . [ 3 ]
همچنين اين ابيات را سروده است :
اى بنى هاشم ، آمنه هنگام هم بسترى با برادرتان همه چيز را ربود ، همچنان كه
هامش
[ 1 ] . در حواشى سيره ابن هشام در صفحهء 164 از روض الانف اين اشعار با اختلافى اندك نقل شده است .امّا الحرام فالممات دونه * و الحلّ لا حل فاستبينه
فكيف بالامر الذى تنوينه[ 2 ] . اين مثل در مورد پشيمانى و بازگشت به خدا پس از جرم به كار مىرود ، رك : ميدانى ، مجمع الامثال ، ج 2 ، چاپ محمد محى الدين عبد الحميد ، مصر ، 1959 ميلادى ، ص 105 . - م .
[ 3 ] . در تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 174 و كامل التواريخ ، ج 2 ، ص 4 اختلافات لفظى در اين اشعار ديده مىشود :انّى رأيت مخيلة عرضت * فتلألأت بحناتم القطر
فلمائها نور يضيء كه * ما حوله كاضاءة الفجر
و رأيته شرفا ابوء به * ما كل قادح زنده يورى
للّه ما زهرية سلبت * ثوبيك ما استلبت و ما تدرى