تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 88

مساهمون:

ص٨٨
( 1 ) رسول خدا باردار شدم نفهميدم و هيچ گونه احساس ناراحتى و سنگينى نكردم ، فقط قطع عادت ماهيانه‌ام برايم تعجب آميز بود ولى آن هم مسأله‌يى بود كه گاه گاه اتفاق مىافتاد و نامرتب مىشد ، تا اينكه هنگامى كه ميان خواب و بيدارى بودم ، فرشته‌يى پيش من آمد و گفت : آيا مىدانى كه حامله شده‌اى ؟ مثل اينكه گفتم نمىدانم . گفت : تو به سرور و پيامبر اين امت حامله شده‌اى . و اين موضوع روز دوشنبه بود و من يقين به باردارى خود كردم ، آن گاه تا نزديك زايمان آن فرشته پيش من نيامد و نزديك زايمان پيش من آمد و گفت : بگو « او را از شر حاسدان در پناه خداى يگانهء بى همتا قرار مىدهم . » و من اين ذكر را مىگفتم و چون اين موضوع را به زنان آشنا گفتم ، گفتند پاره آهنى به بازوها و گردن خود بياويز . گويد ، چنان كردم و پس از چند روز ديدم خود به خود كنده شده و افتاده است و ديگر آن را به بازو و گردن خود نبستم . محمد بن عمر بن واقد از محمد بن عبد اللّه ، از زهرى نقل مىكند * آمنه مىگفته است چون به فرزند خود آبستن شدم تا هنگامى كه زاييدم هيچ گونه سختى و ناراحتى نديدم . عمرو بن عاصم كلابى از همّام بن يحيى ، از اسحاق بن عبد اللّه نقل مىكند كه مىگفته است * آمنه مىگفت : به فرزندان متعدد باردار شدم و هيچ كدام به سنگينى محمد ( ص ) نبودند . واقدى مىگويد ، اين حديث نه در نظر ما و نه در نظر هيچ يك از علما مورد قبول است ، زيرا آمنه و عبد اللّه فرزند ديگرى غير از رسول خدا ( ص ) مطلقا نداشته‌اند . محمد بن عمر بن واقد اسلمى از قيس غلام عبد الواحد ، از سالم ، از ابو جعفر محمد بن على ( ع ) نقل مىكند كه مىفرموده است * هنگامى كه آمنه به رسول خدا ( ص ) باردار بود ، دستور داده شد ( فرشته به او الهام كرد ) كه نامش را احمد بگذارد .

وفات عبد اللّه بن عبد المطّلب

محمد بن عمر بن واقد اسلمى از موسى بن عبيدة ربذى ، از محمد بن كعب ، و سعيد بن ابو زيد از ايوب بن عبد الرحمن بن ابى صعصعة نقل مىكردند كه آن دو مىگفتند * عبد اللّه بن عبد المطّلب به قصد بازرگانى همراه با كاروانى از قريش كه كالاى بازرگانى مىبردند ، به شام و غزّه رفت . چون از بازرگانى خود و فروش كالاهاى خويش آسوده گشتند ، برگشتند و هنگامى كه به مدينه رسيدند ، عبد اللّه بن عبد المطّلب بيمار بود و گفت من نزد داييها خود
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 88 | محمود مهدوى دامغانى / ابن سعد