( 1 ) ارقم بن نضلة بن هاشم ، و ضحاك و عمرو پسران ابو صيفى بن هاشم حاضر شدند و كسى از خاندان عبد شمس و نوفل حاضر نشد . به دار الندوة رفتند و آن جا پيمان بستند كه يك ديگر را يارى دهند و همكارى كنند و در اين مورد نامهاى نبشتند و از كعبه آويختند . عبد المطلب در اين باره اين اشعار را سروده است :
به فرزندم زبير وصيت مىكنم كه اگر مرگ من فرا رسيد آنچه را كه ميان من و بنى عمرو است ، رعايت كند و پيمانى را كه پدرش بسته است حفظ كند و ظلم و مكرى در آن روا ندارد و بداند كه ايشان پيمان قديمى را رعايت كرده با پدر تو پيمان بستهاند و آنها از بنى فهر هم با قوم تو خصوصىترند . [ 1 ]
عبد المطّلب به زبير و زبير به ابو طالب و ابو طالب به عباس بن عبد المطّلب در اين باره وصيت كردند .
هشام بن محمد بن سائب گويد ، محمد بن عبد الرحمن انصارى ، از جعفر بن عبد الرحمن بن مسور بن مخرمة زهرى ، از پدرش از جدش نقل مىكرد كه مىگفته است * عبد المطّلب هر گاه به يمن مىرفت به خانهء بزرگى از بزرگان حمير منزل مىكرد . در يكى از سفرها مردى سالخورده و كتاب خوانده از اهل يمن را آن جا ديد ، و او به عبد المطّلب گفت :
آيا اجازه مىدهى بعضى از نقاط بدن تو را معاينه كنم ؟ گفت : نمىتوان هر نقطه را اجازه داد كه بررسى كنى . گفت : منظورم معاينهء سوراخهاى بينى تو است . عبد المطّلب گفت : مانعى ندارد . گويد ، آن مرد به مويى از موهاى بينى او دقت كرد و گفت : من پيامبرى و پادشاهى مىبينم كه يك سوى آن هم به بنى زهرة بستگى دارد . عبد المطّلب برگشت و با هالة دختر وهيب بن عبد مناف بن زهره ازدواج كرد و پسرش عبد اللّه را هم با آمنه دختر وهب بن عبد مناف بن زهره همسر ساخت و محمد ( ص ) متولد شد و خداوند نبوت و خلافت را در خاندان عبد المطّلب قرار داد و خداى از همه بهتر مىداند كه نبوت و خلافت را در كدام خاندان نهد .
هشام بن محمد گويد ، پدرم و مردى از اهل مدينه از جعفر بن عبد الرحمن بن مسور
هامش
[ 1 ] .سأوصى زبيرا ان توافت منيّتى * بامساك ما بينى و بين بنى عمرو
و ان يحفظ الحلف الذى سنّ شيخه * و لا يلحدن فيه بظلم و لا غدر
هم حفظوا الألّ القديم و حالفوا * اباك فكانوا دون قومك من فهر