( 1 )
نذر عبد المطّلب كه پسرش را قربان كند
محمد بن عمر بن واقد اسلمى از محمد بن عبد اللّه ، از زهرى ، از قبيصة بن ذؤيب ، از ابن عباس ، همچنين واقدى از ابو بكر بن ابى سبرة ، از شيبة بن نصاح ، از اعرج ، از محمد بن ربيعة بن حارث و غير از اينها كسان ديگرى هم نقل كردهاند كه مىگفتهاند * چون عبد المطّلب اندكى ياران خود را هنگام كندن چاه زمزم ديد و فقط خود و تنها پسرش حارث به آن كار مشغول شدند ، نذر كرد كه اگر خداوند ده پسر به او بدهد و همگى به حد رشد برسند و او زنده باشد يكى از ايشان را قربانى كند ، و چون عدد پسران او به ده رسيد - و ايشان عبارتند از حارث ، زبير ، ابو طالب ، عبد اللّه ، حمزه ، ابو لهب ، غيداق ، مقوّم ، ضرار ، عباس - ايشان را جمع كرد و از نذر خود آگاه ساخت و از آنان خواست كه به عهد خود در راه خدا وفا كند . هيچ يك از فرزندان مخالفت نكرد و گفتند به نذر خود عمل كن و هر كارى كه مىخواهى انجام بده . عبد المطّلب گفت : هر يك از شما نام خود را به چوبهء تيرى بنويسد . و چنان كردند ، و عبد المطّلب داخل كعبه شد و به خادم گفت : قرعه بكش . و چون قرعه كشيد نام عبد اللّه بيرون آمد . و عبد المطلب ، عبد اللّه را سخت دوست مىداشت . دست او را گرفت و كاردى به دست ديگر به سوى قربانگاه رفت .
دختران عبد المطّلب كه ايستاده بودند به گريه افتادند و يكى از ايشان به پدر گفت : چارهيى بينديش و ميان عبد اللّه و شتران گزينهات كه در منطقهء حرم مىچرند قرعه بكش . عبد المطّلب به خادم گفت : ميان ده شتر و عبد اللّه قرعه بكشد و خون بهاى مرد در آن روزگار ده شتر بود .
خادم قرعه كشيد ، و باز قرعه به نام عبد اللّه در آمد . و عبد المطّلب بر شتران ده تا ده تا مىافزود و مرتب قرعه به نام عبد اللّه در مىآمد . و چون شمار شتران به صد رسيد قرعه به نام شتران در آمد . عبد المطّلب تكبير گفت ، و مردم نيز همراه او تكبير گفتند ، و دختران عبد المطّلب برادر خود عبد اللّه را همراه بردند و عبد المطّلب شتران را ميان كوه و صفا و مروه قربانى كرد .
محمد بن عمر واقدى از قول سعيد بن مسلم ، از يعلى بن مسلم ، از سعيد بن جبير ، از ابن عباس نقل مىكند كه مىگفته است * عبد المطّلب هنگامى كه شتران را قربانى كرد ، گوشتها را براى هر كس كه مىخواست ببرد باقى گذاشت ، و حتى جانوران و پرندگان