كه نفس به همان اندازه كه در تكميل قواى عملي از حدّ اعتدال بيرون مىرود ، همان مقدار از جنبه قواى نظري منقطع مىشود ، تا جايى كه نفس تنها در قالب حالات بدني وشهوانى ظهور مىكند ، واز نظر قواى فكرى بكلّى محجوب مىگردد ، پس از آن با شتافتن به تحصيل وگردآورى آنچه در دنيا خير خود مىپندارد ، پردههاى غفلت أو را فرو مىگيرد ، ووى را از توجّه به جنبه نظري نفس وتفكّر در أموري غير از اين ، باز مىدارد ، وبه اندازه رو آوردن وسرازير شدن در اين سو ، وچيره شدن قواى نفساني وسلطه خواهشهاى حيواني بر أو از خداوند دور مىگردد ، واز درجات نعيم ، به دركات جحيم سقوط مىكند . عكس آن كه اهتمام به جنبه نظري نفس است نيز به همين منوال است . چنان كه فرموده است ( ص ) :
دنيا وآخرت هووى يكديگرند ، به اندازهاى كه به يكى از آنها نزديك شوى از ديگرى دور مىافتى « 1 » .
ظاهرا مرگ به اين بىتوجّهى وغفلت پايان مىدهد ، واين پردهها را از ميان بر مىدارد ، ودر آن هنگام انسان ، گذشته خود را به ياد مىآورد ، امّا چه جاى يادآورى است ( وأنّى له الذّكرى ) ، زيرا آنچه در اين روز بر اثر فرو رفتن در گرداب غفلت ، وآلودگى وتيرگى نفس ، وسقوط از درجات كمال ، وديدن سلاسل واغلال دامنگير أو مىشود ، كيفر گناهان اوست كه اكنون پرده از روى آنها برداشته شده ودر پيش روى أو قرار گرفته است ، واژه جلابيب استعاره محسوس است براي معقول ، وجه مناسبت اين است كه همان گونه كه جلباب چهره را مىپوشاند ، پرده غفلت نيز چشم بصيرت انسان را از روشن شدن به أنوار إلهي محجوب ومحروم مىدارد ، مراد از مدبر نوع كساني است كه به آخرت پشت كرده ، واكنون به عذاب آخرت وأهوال قيامت ، كه از آنها پنهان بود رو مىآورند ، ومنظور از مقبل نوع كساني است كه دنيا به ايشان رو آورده وآرزوهاى
هامش
( 1 ) الدّنيا والآخرة ضرّتان ، بقدر ما تقرب من إحداهما تبعد من الأخرى .