تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح نهج البلاغة ( فارسي ) — صفحة 860

مساهمون:

ص٨٦٠
آن پر كرده هم مىآشاميدند وهم ذخيرة مىكردند ، وچون فصل تابستان وگرما فرا مىرسيد ، ناقة به بيرون آبادي مىرفت ، وهنگامى كه شتران وگاو وگوسفندان قوم ناقة را مىديدند از آن به داخل آبادي مىگريختند ، وچون سرما فرا مىرسيد ناقة به درون آبادي مىرفت وحيوانات آنها به بيابان فرار مىكردند ، واين كار بر آنها گران آمد ، در اين ميان دو زن به نامهاى عنيزة امّ غنم وصدقه دختر مختار « 4 » كه اغنام ومواشي زياد داشتند ، واز اين راه به آنها زيان رسيده بود ، مردم را به پى كردن ناقة تشويق كردند ، در نتيجة مردى به نام قدار الأحمر دست وپاى ناقة را قطع كرد وكشت ، وسپس مردم گوشت آن را ميان خود قسمت كرده وپختند ، پس از آن بچّه ناقة از آن سرزمين دور شد وبه كوهى كه آن را غادة مىناميدند بالا رفت ، ودر آن جا سه بار فرياد برآورد ، صالح پيغمبر كه اين آواز را شنيد به مردم گفت بچّه ناقة را دريابيد شايد خداوند عذاب را از شما برطرف كند امّا آنها نتوانستند بر آن دست يابند ، وپس از فريادى كه بچّه ناقة زد همان سنگ آغوش باز كرد وآن حيوان در آن داخل گرديد ، صالح پيغمبر به مردم گفت : در بامداد فردا رخسار شما زرد ودر روز بعد سرخ ودر روز سوّم سياه خواهد شد ، وسپس عذاب خداوند شما را فرا خواهد گرفت ، وچون مردم نشانه‌هاى عذاب را مشاهده كردند تصميم گرفتند صالح را به قتل برسانند ، ليكن خداوند أو را نجات داد وبه سرزمين فلسطين در آمد . چون روز چهارم فرا رسيد ، مردم به هنگام چاشت تلخى مرگ را حنوط خويش كردند ، وسفره زمين را كفن خود ساختند وخروش آسمانى در رسيد ، وزمين بلرزيد وبه سختى شكافته گرديد وآنها را پس از آن كه دلهاشان از جا كنده شده بود در كأم خود فرو برد ونابود شدند . وهدايت وتوفيق با خداوند است . جلد سوّم اين كتاب در اين جا به پايان رسيد .
هامش
( 4 ) در برخى جاها نام اين دو زن را « عنيزه دختر غنيم » و « صدوق دختر محيّا » ونام عاقر را « قدار بن سالف » نوشته‌اند . ( مترجم )