1 ) فهم متن ، محصول امتزاج افق معنائى مفسر با افق معنايى صاحب متن نيست ؛ بلكه فهم متن مبتنى بر اصول و ضوابطى است كه مورد توافق و پذيرش گويندگان و شنوندگان يا به عبارتى ديگر : توليد كنندگان متن ، و مصرف كنندگان آن مىباشد ، و همين اصول و ضوابط كه در زنجيرهء دلالتهاى تصورى و تصديق شكل گرفتهاند معيار تفهيم و تفاهم بين توليد كنندهء متن با مصرف كنندگان آن مىباشد ؛
2 ) معلومات و انباشتهاى ذهنى شنونده يا مفسر ربطى به نحوهء فهم او از متن ندارد ؛ زيرا دلالت متن مبتنى بر يك مجموعه از ضوابط مورد توافق كليهء عقلاست ، اين ضوابط مورد پذيرش توليد كنندهء متن و مصرف كنندهء آن است . انباشتههاى ذهنى مفسر يا شنونده - تنها در فهم شنونده نسبت به لوازم معناى متن دخالت دارد ؛ لكن از يك سو لوازم معنا ، خارج از دلالتهاى لفظى است كه در دلالت هاى پنجگانه تصورى و تصديقى سابقالذكر منحصر است . و از سوى ديگر رابطهء اين لوازم با معناى لفظ نيز رابطهاى قانونمند است كه بر اساس تلازم عقلى يا عادى معناى لفظ با معناى ديگر مبتنى است . بنابر اين ، سوابق ذهنى مصرفكننده متن دخالتى در فهم دلالتهاى تصورى و تصديقى متن توسط شنونده ندارد و آن مقدار دخالتى كه دارد مربوط به لوازم معناست كه قانونمند و ضابطهدار است ؛
3 ) شرايط تاريخى و محيطى بهبطور معمول تاثيرى در معانى الفاظ ندارند . و آنجا كه موجب تغيير معناى لفظ بشوند براى اهل زبان معلوم است ؛ زيرا اهل هر زبانى به زبان خود آشنايند .
3 . دلالتهاى تصديقى :
از جمله خصوصيات « استعمال » : منشأيت آن براى دلالتهاى تصديقى است . در گذشته گفتيم كه نقش استعمال ، به فعليت رساندن قوّهء دلالتى است كه بهوسيلهء وضع ، در لفظ بهوجود مىآيد . در اينجا ، اين نكته را اضافه مىكنيم كه : چنين نيست كه قوّهء دلالت لفظ ، تنها از وضع نشأت بگيرد . اگرچه وضع ، مهمترين عنصر آفرينندهء قوّهء دلالت در لفظ است ؛ لكن ، در كنار وضع عنصرى ديگر وجود دارد كه به لفظ ، قوّهء دلالت ديگرى - افزون بر قوهء دلالت ناشى از وضع - مىبخشد .
وضع ، بهلفظ ، قوّهء دلالت مخصوص گفتار را ميدهد . لكن ، « گفتار » آدمى ، نوعى « رفتار » نيز هست . رفتار انسان نيز « قوّة دلالتى » دارد . مثلًا : « لبخند » ، رفتارى است كه از رضايت درونى فاعل آن حكايت مىكند ؛ همانگونه كه « اخم » ، رفتارى است كه حاكى از خشم و نارضايتى فاعل آن است . اين قوّهء دلالتى كه در « اخم » و « لبخند » وجود دارد ؛ بهوسيلهء ايجاد فعل « اخم » يا « لبخند » به فعليت ميرسد .