تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اصول فقه نوين ( فارسى ) — صفحة 262

مساهمون:

ص٢٦٢
رفته باشند - با طبع سازگار و با ذوق سليم موافق است و شاهدى بر اين خواهد بود كه حقيقت مجاز همان است كه در محل خود بيان كرديم و خلاصهاش اين است كه : لفظ دلالتش بر معناى حقيقى ، آلى مىشود و از معناى حقيقى كه حاكى از معناى مجازى است ؛ گذر مىكند و بر معناى مجازى دلالت مىكند ، و در نتيجه ، لفظ در معناى غير ما وضع‌له به‌كار رفته و از آن حكايت استقلالى مىكند . لكن اگر آلت‌بودن معانى ماه و كوه و ابر و شير را نپذيريم و به نظريهء صاحب وقايهء الأذهان و محقّق‌خوئى ( رحمه الله ) پاىبند شويم و معتقد باشيم - كه اين الفاظ ، در معانى خود به‌كار رفتهاند ؛ لكن شاعر معانى اين الفاظ را بر معناى مجازى تطبيق نموده و قوم خود را در آن واحد ماه و شير و كوه و ابر دانسته است - به نوعى از معنا ميرسيم كه مستهجن و غريب و مضحك و نامأنوس خواهد بود . * اشكال‌سوّم : اشكال ديگرى كه بر نظريهء نفى مجاز در لفظ وارد است و از دو اشكال سابق مهم‌تر است : اين است كه بنابراين نظريه - كه دلالت مجازى را به مجاز در تطبيق تفسير مىكند - دلالت مجازى از نوع دلالت تصديقى خواهد بود . كه بر شعور و ارادهء متكلّم متوقّف است ؛ زيرا تطبيق معنا بر مصداق ديگر در عالم اراده و شعور انجام مىگيرد . و بنابراين ، لازمهاش اين است كه اگر لافظ فاقد اراده و شعورى لفظى را به‌كار برد ؛ همراه با قرينهاى كه لفظ را به معنايى غير ما وضع‌له منصرف مىكند ، معناى مجازى از آن فهميده نشود ؛ مثلًا : اگر لافظى كه فاقد شعور است - نظير طوطى يا ضبط صوت يا انسانى كه در حال خواب يا بىهوشى به‌سر ميبرد - كلمهء « أسد يرمى » را به‌كار برد يا بيت شعرى را كه متضمّن مصراعى باشد كه ابوالمجد اصفهانى به آن استشهاد كرده است : « شمسٌ تظلّلنى من الشمس » در اين صورت ، نبايد معناى مجازى از آن فهميده شود ؛ بلكه تنها معناى حقيقى بايد به ذهن خطور كند ، در حالى كه بالوجدان معلوم است كه چنين نيست ، بلكه همان معناى مجازى به ذهن خطور مىكند لكن دلالت تصديقى ندارد يعنى كاشف از قصد متكلّم نيست . نظير آنجا كه لفظ را لافظ غير ذىشعور بدون قرينه به‌كار برد كه موجب تصوّر معناى حقيقى مىشود و لكن دلالت تصديقى بر ارادهء معنا حقيقى ندارد .