تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اصول فقه نوين ( فارسى ) — صفحة 118

مساهمون:

ص١١٨
مثال الأسد - وإرادة المعنى الثاني المجازي بقرينة تدلّ عليه - مثل كلمة يرمي في المثال المذكور - » و در نتيجهء اين قضيهء شرطيهء تعهّديه : هرگاه لفظ را بدون قرينه به‌كار برد ؛ بر قصد معناى حقيقى دلالت خواهد داشت . استاد شهيد ، بر اين فرض‌چهارم ( يا صورت تعديل‌شدهء نظريهءتعهّد ) نيز ايراد گرفتند كه حاصل آن چنين است : 1 ) مراد از قرينه خواه قرينهء متّصله يا اعمّ از قرينهء متّصله و منفصله باشد ، چنين تعهّدى اجمال و اهمال در لفظ را نمىتواند توجيه كند ؛ زيرا معناى چنين تعهّدى اين است كه : متكلّم دو حالت بيشتر ندارد : يا آنكه از لفظ ارادهء معناى حقيقى مىكند و يا اينكه قرينه بر عدم ارادهء معناى حقيقى و ارادهء معناى مجازى اقامه مىكند ؛ در حالىكه حالت‌سومى نيز متصوّر بلكه واقع است و آن : فرض قصد اجمال و اهمال از سوى متكلّم است كه در اين فرض ، متكلّم علىرغم عدم ارادهء معناى حقيقى - به‌دليل تعمّد اجمال و اهمال - از اقامهء قرينهء دالهء بر مقصود نيز امتناع مىورزد و اين‌گونه استعمال در ميان عقلا متعارف بلكه رايج است ؛ 2 ) اگر مقصود از قيد « عدم قرينه » ، خصوص قرينة متّصله باشد ؛ لازمه‌اش الغاى قرائن منفصله است ، با اينكه معلوم است كه در بسيارى از استعمالات عرفى ، در هنگام استعمال لفظ در غير معناى حقيقى ، از قرينهء منفصله استفاده مىشود و اگر مراد از قرينه اعم از قرينة متّصله و منفصله باشد ؛ لازمه‌اش اين است كه هنگام احتمال اقامهء قرينهء منفصله در زمان آينده ، لفظ بدون دلالت باشد و نتوان لفظ را بر معناى حقيقى آن حمل نمود ! زيرا دلالت بر اين معنا در گرو تعهّد است و در اين تعهّد چنين آمده است كه : در صورتى معناى حقيقى مقصود است كه قرينه - اگر چه در زمان آينده - بر خلاف معناى حقيقى نباشد ! بنابراين ، هر جا احتمال اقامهء قرينهء منفصله در آينده بر خلاف معناى مقصود باشد ؛ تعهّد محرز نخواهد بود و با عدم احراز تعهّد ، دلالت منتفى خواهد شد - حسب‌الفرض در نظريهء تعهّد - . آنچه گفتيم مربوط به اشكال اوّل استاد شهيد صدر بر نظريهء تعهّد بود . * اشكال دوم : به فرض آنكه از اشكال اوّل چشم‌پوشى كنيم وفرض كنيم قضيهء تعهّد - لااقل به يكى از صور مفروضهء پيشين - بلا اشكال است . مع‌ذلك ، تحقّق وضع به‌وسيلهء تعهّد با واقعيت‌هاىخارجى ناسازگار است ؛ زيرا منظور از نظريهء تعهّد ، تفسير دلالت لفظ بر معنا و تبيين مبنا و ريشهء آن است . در حالىكه واقعيت‌هاىخارجى ، نشان مىدهند كه تعهّد نمىتواند ريشهء دلالت الفاظ بر معانى باشد ؛ زيرا در صورتى كه تعهّد مبنا و ريشهء دلالت لفظ بر معنا مىبود بايد دلالت لفظ بر معنا نتيجهء استدلالى بود كه بر مبناى تلازم بين لفظ و معنا كه ناشى از تعهّد است استوار باشد . مثلًا دلالت‌لفظ « آب » بر معناى آن ، نتيجهء تعهّدى