بيفروزند . ( 397 ) و در ديار ما شب با چراغ نزديك درختان روند ، طيور در نور آن حيران شوند ، آنها را صيد كنند و در گيلانات در كشتىها چراغ افروزند و در ميان دريا روند و مرغى كه پر قو از آن حاصل آيد شكار كنند . ( 397 ) و در ايران ، اكثر ميوهها را در زمستان به آتش چراغ محافظت نمايند تا سرما نسوزاند و از غير چراغ آن كار نيايد . . . و كاتب حروف پيش از اين در زمستان ، به اعانت گرمى چراغ خوابم مىبرد و چون چراغ خاموش مىشد ، بيدار مىشدم ، هنوز اثر دود چراغ پيدا بود ( 397 ) .
اما خوراكى رايج در ميان برخى شهرها و اقوام : « و از طوايف بنى آدم ، عرب خرما بسيار به كار برند ، و تركان گوشت ، و اهل طبرستان و بعضى از اطراف هند مثل بنگاله برنج ، و در ساير ديار ايران و روم نان سيّما اهل خراسان كه بعضى از ايشان برنج به ناشتا نخورند ، چنانچه اهل طبرستان نان به ناشتا نخورند . بزرگى نقل كرد كه با خراسانى در سفرى رفيق بوديم و در منزلى فرودآمديم . خانه خواه ، صبح براى ما چلاوى حاضر كرد . خراسانى نخورد و گفت كه ناشتاام . پارچهء نانى بخواست و يافت نگشت . ( 383 )
دربارهء علما
اين زمان اصفهان در تبوتاب اختلاف ميان صوفيه و فقها مىسوخت و هر كسى مردم را به جانب خود دعوت مىكرد . مؤلف در اين باره ، اظهار نظرى دارد كه خواندنى است :
راست بگويم ، اين علماى ظاهر كه من ديدم ، از ايشان هيچ بوى حق نشنيدم و هيچ نشانى از مقصود نيافتم . اين اقوال و مذاهب مختلفه و آراء و عقايد متنوعه كه اصحاب قال و ارباب جدال بر انگيختهاند از غوغا و هياهو ، آن رونده حيران و مدهوش مانده است ؛ به هر طرف كه روى مىكند ، از جانبى ديگر بانگ و نفير برمىدارند كه ، هى ! سوى ما بيا كه ايشان غولان و راهزنانند ؛ تو را مىفريبند و در بلا مىافكنند . چه كند بيچاره آدمى ! در كشاكش چندين قيل و قال و نزاع و جدال . ( 433 )
حكايت برخورد عالم اصفهان هم با يك كناس ، شنيدنى است : روزى سيد جليل القدر كه اعلم علماى آن بلد است ، سواره مىرفت به هيئتى نيكو . دو كنّاس او را بديدند . يكى با ديگرى گفت : هيچ دانى كه اين چهكاره است ؟ گفت : اين رئيس ارباب عمائم است و فلان نام دارد . گفت : در حيرتم كه وجود اين قوم براى چه باشد و در ايجاد ايشان چه حكمت است ؟ آن ديگر گفت : تا نان ضايع كنند و ديگر كارى ندانند ، و ليكن همه سخنى نتوان گفت ، خاموش كه ديوار گوش دارد . ( ص 117 )
اما چند حكايت دربارهء عالمانى كه قصد تبليغ دين را داشتند ؛ و البته نظاير اين داستان ، هميشه براى طالب علمانى كه براى تبليغ دين به روستاهاى دور دست مىروند ، رخ