بسان همان مجنون - البته از قول ظريفى - مىافزايم كه از آن شگفتتر ، آن است كه در روزگار ما ، مردمان دستشويىهاى خود را از چينى مىسازند و در آنها كذا مىكنند و ظروف غذاى خود را از موارد بسيار مضر پلاستيك مىسازند و در آنها غذا مىخوردند . ]
حكايتى هم از يك ظاهر الصلاح اصفهانى از اعيانزادگان با نام فضل على بيك نقل كرده است كه « در تدبيرها ، حيلههاى شرعى و تحصيل فتواهاى غير ملى از علماى دغل و فقهاى با غش و غلّ يد بيضا و سحر سامرى داشتى » و « اطوار صالحان و اهل تقوا و نماز به آداب و تحت الحنك » در دستش ابزارى بر كلاه گذاشتن سر مردم بود . وى چنان اظهار تدين مىكرد كه « اگر در دست مصلّى ، وقت دعا ، انگشتر عقيق نديدى ، روى از او بگردانيدى كه دعاى او مستجاب نيست و اگر شخصى دعاى رؤيت هلال در ياد نداشتى ، او را از دين و آيين بيگانه پنداشتى » و با اين حال ، همه را عاصى كرده بود و داد همه را در آورده بود . نمايندهء اين تاجر در قزوين ، غلام گرجى تازهمسلمانشدهاى داشت ؛ اين غلام « قدرى از احوال او [ فضل على بيك ] را به رأى العيان ديده و از مسلمانى بىاعتقاد گرديده بود . » چندى بعد ، غلام گرجى به صاحبش گفت : آن مسلمانى كه من از فضل على بيگ ديدهام ، التماس دارم كه مرا بگذارى تا به گرجستان بر دين خود روم . حاضران بخنديدند و بر غلام آفرين كردند . » ( 432 )
قزوينى در جاى ديگرى از « اوباش اصفهان » و طنزهاى نيكوى آنان ياد كرده و اين كه اگر كسى از مطايبات و مجادلات آنان « كتابى بسازد ، در آن فن نظير نداشته باشد » . پس از آن چند طنز را نقل كرده است ، از جمله آن كه « بر در قيصريه ، صورتهاى پهلوانان نقش كردهاند به غايت عجيب و تنومند و تمام سلاح و اسبان طويل . روزى شخصى به آن هيئت بر در قيصريه نشسته بود و حضّار در او مىنگريستند . دو كس گذشتند . يكى ايستاد و گفت :
اين هيئت چيست ؟ گفت : بگذر ، آن صورتها است ، يكى به زير افتاده است ! ( 280 )
و در جاى ديگرى دربارهء قيصريه ، يعنى سر در بازار اصفهان در ميدان نقش جهان ، مىنويسد : « در اين عهد مردى در حوالى قيصريه اصفهان مقام داشت و علم مفاخرت مىافراشت و مىگفت : خلاصهء دنيا ايران است و خلاصهء ايران اصفهان ، و خلاصهء اصفهان در قيصريه است و من آنجا مقام دارم . » ( 389 )
و باز دربارهء اصفهان گويد : « و گويند اهل صفاهان در خردى زيرك و با شعور باشند ؛ و چون بزرگ شوند ، بر آن حال نمانند . » ( 290 )
در اين زمان ، كاروانسراهاى اصفهان ، محل فرود مسافرانى بود كه با بار و شتر از بيرون مىآمدند و در آنجا اتراق مىكردند . حكايت قزوينى از يكى از اين كاروانسراها جالب است : فقير به صفاهان آمدم و به ضرورت در خانى فرودآمدم . شخصى نزد من آمد و گفت :
صفويه در عرصه دين ، فرهنگ و سياست ( فارسى ) — صفحة 792
مساهمون: الشيخ رسول جعفريان
ص٧٩٢