مىروند ، غالبا از اين جهت ، اهل و وطن از ياد بنهند و دل از كار ايشان بپردازند » . ( 207 )
دربارهء اصفهان ، قزوينى از مقبرهء شيخ محمد بن يوسف ياد كرده و اين كه روى سنگ قبر او اين سؤال و جواب بوده است كه : « جنيد به علىّ بن سهل نوشت ، از محمد بن يوسف بپرس ، چه امرى بر تو غالب است ؟ از او پرسيد . گفت : و الله غالب على امره . » ملا صالح مىافزايد : و اين سؤال و جواب بر سنگ قبر او كه مزارگاه مردم است در صفاهان مكتوب است و آن محله كه مقبرهء آن بزرگ است به شيخ سينا مشهور است ، مخفف يوسف بنا نام پدرش . » ( 316 ) . اين محله كه محل زندگى ميرزا عبد الله افندى صاحب رياض العلماء نيز بوده ، در نزديكى چهار راه نقاشى فعلى قرار داشته است .
ملا صالح از تخت فولاد يا جاى ديگرى از مقابر اصفهان نيز خاطرهاى دارد كه مربوط به نوشتهء روى يكى از قبرها مىشود . وى مىنويسد : در اصفهان به مقبرهاى رسيدم و آنجا قبهاى افراشته ديدم . در شدم . قبرها بود و از آن جمله قبرى ديدم به زيب و زينت تمام همچو عروس آراسته بودند . و بر او اين دو بيت نقش كرده :
كاش آن روز كه در پاى تو شد خار اجل * دست گيتى بزدى تيغ هلاكم بر سر
تا به اين روزه جهان بىتو نديدى چشمم * اين منم بر سر خاك تو كه خاكم بر سر
پس از آن چند كلمهء حكيمانه كه روى ديوارهاى جامع قزوين بوده ، نقل كرده است . ( 363 )
اصفهان زمان صفوى ، در شبهاى اعياد ، شاهد حضور مردم در مراكز و مساجد بوده و در روز غدير ، مردم با يكديگر عقد اخوّت مىبستند : « و امروز در اصفهان ، بلكه در ساير بلدان به تقريب ، ليالى اعياد و ايام مباركه جمعيت عظيم در مقابر و مساجد دست دهد و مرد و زن براى تفرّج گرد آيند . پس هنگامهها روى دهد . و در روز مبارك عيد غدير كه زن و مرد در مجامع براى عقد اخوّت و انعقاد مصاحبت جمع آيند و راه معاشرت و مواصلت گشايند .
( 346 )
در اصفهان ، از تاجرى ياد شده است كه براى تجارت به هند رفت و مالى فراوان اندوخت و در بازگشت « اموال و غلامان خود را از نيمه راه ، به سمتى غير معروف روانه كرد و خود به جامههاى كهنه داخل شيراز شد و آوازه افكند كه مال او را حرامى بزد و به آن هيئت داخل صفاهان شد » . هدفش آن بود تا ببيند اقوامش چگونه با او برخورد مىكنند . در اين ميان تنها خواهرش ، وقتى چنانش ديد ، « جزع در گرفت و او را ببوسيد و كنار كشيد و به خانه برد » . تاجر اصفهانى نيز « آن مالها همه به خانهء خواهر كشيدى و هيچكس را به خود راه نداد » . ( ص 128 ) مرد مجنونى هم در اصفهان نزد امير گلايه كرد كه « در اين شهر ، نجاست و سرگين آدمى را قدر و منزلت است و آدمى را نيست ! امير گفت : چون ؟ گفت : مگر نمىبينى ! نجاست را بر استرها و خرهاى خوب بار كردهاند ، و من پياده مىروم » . ( ص 276 ) [ و بنده