است ؛ بدين عبارت كه تاكنون « نماز يك قلندر به آسمان نرفته است » . در خوردن ، تا حد « مرگ » مىخورند و در گذرگاهها تكدّى مىكنند ، در فسق و شرب خمر و لواط از حد مىگذرند و حشيش هم از لوازم وجودى آنهاست . آنان از فرق صوفيه به شمار مىآيند و تازه بهترين اين فرقه آنهايند ! چرا كه در عبادات تصنّعى به خرج نداده و با « طاعات » خود كسى را به دام نمىاندازند ؛ در حالى كه اهل عبادات و اذكار و رقص از صوفيان ، ضررشان بر مسلمانان بيشتر است ؛ چرا كه عوام مردم در كار مذهب ، فريب آنان را مىخوردند ، زيرا غنا و رقص در ميان آنها ، و نيز حضور نوجوانان نيكوصورت ، مردم را به سوى آنان مىكشد . مصنف گويد كه ما گزارشى از احوال آنها در شرح بر تهذيب « 1 » آوردهايم ( برگ 20 ) .
با اين كه جزايرى تمايل عرفانى خود را در چند اثر خويش ظاهر ساخته ؛ اما در ردّ بر صوفيه مطالب فراوانى دارد . وى در يك مورد اظهار مىدارد كه آنچه ما از اعمال و مراقبتهاى صوفيان در اذكار و نماز مشاهده كرديم ، حكايت از آن داشت كه آنان ، صرفا به هدف جلب توجه مردم و از روى انگيزههاى دنياگرايانه دست به چنين اعمالى مىزنند . « 2 »
وى همچنين در الانوار النعمانية فصلى را تحت عنوان « ظلمة فى احوال الصوفية » اختصاص داده است . او با اشاره به سابقهء آنان ، به صوفيه زمان خود اشاره دارد ؛ و از تمايل برخى از علماى شيعه به صوفيه ياد كرده و اين كه چگونه تحت تأثير برخى از صوفيه كه غناى محرّم را تنها غناى مربوط به مجالس فسق و فجور دانستهاند ، به حليت برخى از انواع غنا فتوا دادهاند . طبعا اين امور ، اسباب جذب مردمى مىشود كه اهل تساهل هستند . او با اشاره به نقلى از علامه حلّى ( در كتاب كشف الحق و نهج الصدق ) كه خود صوفيانى را در مشهد امام حسين عليه السلام ديده كه نماز نخواندند ، مىگويد : يكى از مشكلات آنها اختراع عبادات و اذكارى است كه در شرع وارد نشده است . وى از عالمى شيعى اما صوفى زمان خود ياد مىكند كه بر روى منبر گفته است كه وى كتب اربعه ( تهذيب ، كافى ، استبصار ، كتاب من لا يحضره الفقيه ) را مىنوشته و بر استاد قرائت مىكرده ؛ اما وقتى فايدهاى در آنها نديده ، آنها را به يك درهم فروخته و يك درهم را نيز به آب انداخته است . جزايرى مىگويد كه وى با يارانش در مشهد الرضا عليه السلام شاهد ذكر جلى همراه با غنا و رقص و جز آن بود كه ناگهان سر يكى از آنها به سنگ قبر خورده و خون جارى شده ؛ وقتى در صدد پاك كردن
هامش
اينها پيغمبر نيستند . قلندر گفت : يا للعجب ! اينها ادّعاى ربوبيت كردند و مردم آنها را تصديق كردند ؛ تو آنها را به پيغمبرى هم قبول ندارى ! ايضا در زهر الربيع ( ص 250 ) حكايت ديگرى از يكى از صوفيان معاصر خود در اصفهان آورده است . گفتنى است كه قلندران در كنار تبرائيان در روزگار شاه اسماعيل و شاه طهماسب ، نقش مهمى در تبليغات خيابانى براى رواج تشيع در ايران داشتند .
( 1 ) . نام يكى از دو شرح او بر تهذيب « غاية المرام فى شرح تهذيب الأحكام » مىباشد .
( 2 ) . جزائرى ، الانوار النعمانية ، ج 2 ، ص 172