بودم كه مرحوم مير عماد . . . از در قهوهخانه گذشت . به خاطر فقير رسيد كه اگر مير صفاى باطن دارد به قهوهخانه مىآيد . با اين كه چند قدم رفته بود ، برگشته به قهوهخانه آمده قهوهاى خورد و برخاسته گفت كه در خانهء ما هم اينها مىباشد . فقير متنبّه شده ، روز ديگر به منزل ايشان رفته . . . » ( 208 ) . ملا غرورى « عمرش به هشتاد رسيد ، كمال زندهدلى داشت . . .
در اواخر به اصفهان فروكش كرده ، در قهوهخانه ساكن بود . ياران اهل معنا جهت ادراك صحبت او به قهوهخانه مىآمدند . » ( 290 ) .
ملا قسمت مشهدى « بىتحمل و تندخو بود ، چنانچه ملك حيدر برادر ملك حمزه سيستانى كه به زاغى قهوهچى عاشق بود ، در قهوهخانه غزلى با ملا قسمت طرح مىكند و بر سر معناى شعرى كه ملا قسمت غلط فهميده بود فساد عظيمى در قهوهخانه شد ، نزديك بود كه خونى واقع شود . آن روز كمينه سعى بسيار در اطفاء آتش فساد كرد و ملا قسمت عصر آن روز بيمار شد . روز ديگر فوت شد . » ( 313 ) . نصرآبادى « الفتى » را در « قهوهخانهء جنب دارالشفاء قيصريهء اصفهان » ملاقات كرده است ( 326 ) . رشيدا « در به دو حال پيالهكش بود و تعشقى پيش پسر قهوهچى طوفان نام داشت ، از بابا فراش قهوهچى رنجيده قطعهاى در هجو او گفته » ( 388 ) . محمد صالح اصفهانى در اوايل رنگرزى مىكرده ، ميل به محمد رضاى پسر حاجى يوسف قهوهچى بهم رسانيده ، ترك رنگرزى كرده ، به علت محبت ، شاگردى باباى قهوهچى را اختيار كرده در كمال آزار مىگذرانيد . ( 423 )
عليخان آجرتراش « از كسب خود مدارا مىكرد و منّت از كسى نمىكشيد . در قهوهخانه به سبب صحبت ياران ، موزون ( يعنى شاعر ) شده . » ( 431 ) . نصرآبادى دربارهء خودش هم گويد كه « چند سال ديگر به قهوهخانه به خدمت دوستان سابق و لا حق عشرت گزين بود » ( 463 ) . وى دربارهء بابا حسينى قزوينى هم نوشته است كه « اكثر اوقات در قهوهخانه درويش دلاك مىنشست و با ياران به علت خوش حرفى و مجلسآرائى ربط داشته » . ( 140 )
11 لطيفههاى زيبايى هم در كتاب آمده كه مرور بر چندتايى از آنها بىتناسب نيست .
* مير شرب فرزند مير حسين مشهور به شيشهگر از سادات قمى است . . . وقتى مير حسين - پدر مير شرف - به خدمت شاه عباس ماضى وارد شده و تعريف مير شرف مىكرده كه : طالب علم صالحى است و از مغيرات حلال هم نچشيده و بند زيرجامهاش به حلال هم وا نشده ، شاه مىفرمايد كه مگو پسرى دارم ، بگو كرهخرى دارم . ( 310 )
* يوسفا خوانسارى بود . . . حرف اوست : تا پول را سكه زدهاند من روى پول را نديدهام . ديگر مىگفت كه : آرزوى من اين است كه يكبار به حمام روم و بعد از بيرون آمدن به استاد به گويم : استاد امانتى مرا بياور ! . . . نقل مىكرد كه ، روزى در كمال كثافت لباس ، به
صفويه در عرصه دين ، فرهنگ و سياست ( فارسى ) — صفحة 769
مساهمون: الشيخ رسول جعفريان
ص٧٦٩