تخطي إلى المحتوى الرئيسي

صفويه در عرصه دين ، فرهنگ و سياست ( فارسى ) — صفحة 683

مساهمون:

ص٦٨٣
اما مىدانم كه حكيم مذهبان بىشرم و حيا ، در جواب خواهند گفت كه اين كه شما مىگوييد ، وقتى است كه سقراط و افلاطون يا ما كه متابعت ايشان مىكنيم ، به اين قيامت كه در كتاب انبيا وارد شده قائل باشيم . جواب آن است كه اين اول كفرى است كه از همت پيروى كتب حكماى اين جماعت اظهار مىكنيد كه هيچ كافر از اهل كتاب آن را نگفته است و به عقل ناقص خود ، به گفتار پنج شش نفر چند كه به تعليم شيطان سخن گفته‌اند از براى آن كه بنى آدم را گمراه كنند ، متمسك گرديده انكار مىكنند چيزى را كه صد و بيست و چهار هزار پيغمبر كه خداى تعالى فرستاده است و از آن خبر داده‌اند و رد مىنمايد كلام الهى را كه در همه كتب اشعار به وقوع قيامت كرده است . و اگر باور ندارند و به سخن ما اعتماد نكنند كه قيامت هست ، بپرسند از كسانى كه كتب آسمانى را هر چند كه محرف باشد خوانده‌اند تا بر ايشان روشن گردد كه آنچه در باب روز قيامت پيغمبر آخر الزمان و اوصياى آن جناب خبر داده‌اند ، همان است كه در كتب ايشان ، خداى تعالى خبر داده است و بر ايشان معلوم شود كه آنچه ما گفتيم كه حكما به تعليم شيطان سخن گفته‌اند تا آن كه بنى آدم را گمراه كنند ، محض ادعا نيست و اگر آن كه كتاب كالوپين را مطالعه مىكردند مىدانستند كه اين حكما چه نحو بوده‌اند ، زيرا كه كالوپين كه كتاب لغت يونانى معتبر است و صاحب آن حكيم و نصرانى بود ، در لغت اس ، دربارهء سقراط كه استاد افلاطون و ارسطو بود ، مىگويد كه ، سقراط آن كسى است پيش فيثاغورس حكيم ، نزد شيطان تعليم گرفته است و بعد از آن به خود افتاده ، چون دانست به عقل خود اعتماد كردن پوچ است ، كتاب حكمت نقلى را پيدا كرده و چون به درس آن مشغول شد ، به شاگردان خود فرمود كه ، هرچه از من بالاتر است هيچ كار به او نمىبايد داشته باشيد و شتافان حكيم ( ! ) دربارهء سقراط نقل مىكند كه ، هرگز در باب ذوات اشياء چه جاى خالق بىهمتا مباحثه نكرد از براى آن كه مىگفت كه ادراك ذوات اشياء از عقل انسان بلندتر است ، يعنى آن‌ها را نمىتوان يافت . و بعد از آن به چند فقره ، كالوپين نقل مىكند كه سقراط دو زن داشت كه يكى از آن دو زن به سبب آن كه سقراط كريه المنظر بود ، موافق طبع او نيفتاده بود . او را آزار مىكرد . روزى سقراط را كتك زده و از خانه بيرون كرده بود . باز صداى آن زن بلند بود . يكى از دوستان سقراط به او مىگفت كه ، زن چنينى را چرا از خانه بيرون نمىكنى ؟ در جواب گفت كه ، مىخواهم در ميانهء خانه به بدخويى او عادت فرمايم كه چون بيرون مىروم خفّتها كه به من مىرسد گوارا باشد و در حوصله‌ام بگنجد . آن دوست گفت كه اين بر جا ، اما تا كى تاب تحمل شنيدن صداى او را دارى ؟ سقراط گفت كه ، شنيده‌ام كه تو در خانه اردك نگاه مىدارى ، با وجود آن كه هميشه فرياد مىكنند . آن مرد گفت من اردك را براى تخم كردن نگاه داشته‌ام تا آن كه تخم بگذارند و اردك بچه‌ها بهم برسانند . سقراط گفت كه ، من اين زنها