آن او را امر نمودند كه بيرون رو و بشارتش دادند كه خاتم ولايت محمديّه است و گفته كه دليل بر اين كه او خاتم اولياست ، آن است كه آن نشانه كه در ميان دو كتف پيغمبر صلى الله عليه و آله بوده كه آن را خاتم نبوت گويند ، در ميان دو كتف شيخ محى الدين بوده ؛ و از اين شيخ شيطان صفت شعرها به عربى نقل نموده كه مضمونش اين است كه ختم ولايت به من شده . « 1 »
فصل دويم از باب هفدهم : محشى [ مجلسى ] مىفرمايد : اولا عبارت خطبه اظهر من الشمس است كه از مولانا نيست و حضرت مولانا چون خبر از اين شهرتها ندارد ، اين مزخرفات مىفرمايد . و بر تقدير ، حقيقت [ حقيّت ] مراد ايشان آن است كه چون عشق و محبت الهى زور آورد ، آدمى بىشعور مىشود و قلم تكليف برمىخيزد ؛ ديگر آن كه از اين اشعار چون فهميدند كه مراد از رفتن دمشق [ و عشق ] زيارت محى الدين است ، شايد كه چون در ارض مقدسهء انبيا و اولياء الله مدفونند ، غرضش زيارت ايشان بوده باشد ؛ قطع نظر از آن كه مشخص نيست كه اين شعر از مولانا باشد و بر تقدير حقيقت [ حقيّت ] بدى محى الدين نيز معلوم نيست ، بلكه آثار تشيع از فتوحات او ظاهر است ؛ و در رسالهء انشاء الدوائر تصريحات فرموده بر حقيقت مذهب شيعه ؛ و حديث ستفترق امتى را شرح كرده و مذهب حق را مذهب ائمهء اثنى عشر گفته ، و شرح اين معنى در چند دايره كرده است ؛ و شرح مكاشفات خود كرده كه در عالم مكاشفه ديدم كه اسامى ائمه معصومين عليهم السلام بر هريك از حضاير قدس مكتوب بود . و اگر به واسطهء تقيه مدح اشقيا كرده باشد ، دور نيست .
مجملا اگر دانشمندى را حالت فهميدن كلام شيخ محى الدين بوده باشد ، مىداند كه فضيلت و حالت او در چه مرتبه بوده است ؛ چنان كه مولانا جلال دوانى در شرح رسالهء زوراء اطناب در مدح او كرده و همچنين مولانا شمس الدين خفرى و همچنين شيخ بهاء الدين محمد و مولانا صدر الدين محمد شيرازى ، بلكه جميع محققين و مدققين خوشه چين خرمن اويند .
از آن جمله يك جلد فتوحات در استنباط علوم است از قرآن مجيد ، و اشاره به زياده از هزار نوع از علم كرده در آن كه بكر است و نرسيدهاند به آن مگر بعضى از عارفان . و مولانا جلال در شرح زوراء نقل كرده است كه تا محى الدين ظاهر نشد ، جميع علوم ظاهر نشد و اكثر شبهات علم و ربط حادث به قديم و غير آن را از كلام محى الدين حل نموده ، قطع نظر از آن كه الحكمة ضالّة المؤمن و انظر ما قال و لا تنظر الى من قال مقتضى آن است كه هيچ احدى از كلمات حكمتآميز او بىبهره نباشد و اگر عقول ايشان به بعضى نرسد ، حمل بر
هامش
( 1 ) . همان ، ص 142