ببينيد اى شيعيان كه اين شقى اعتقاد دارد كه ابن ملجم ملعون به شفاعت مرتضى على عليه به بهشت خواهد رفت و نفهميده كه بنا بر اين لازم مىآيد كه حضرت مرتضى على عليه السلام مردمان را به خون فرزندان خود دلير نموده باشد .
فصل دويم از باب شانزدهم : محشى [ مجلسى ] مىفرمايد : مذكور شد كه شهرتهاى عوام اعتبار ندارد و اگر سنّيان بنا بر اعتقاد خود ، شيعه را سنّى دانند ، موجب تسنّن آن شيعه نمىشود ؛ چه محمد بن يعقوب كلينى كه اعظم محدّثان شيعه است ، سنّيان او را سنّى مىدانند و قبر او را كه در جنب مولوى خانهء بغداد است ، زيارت مىكنند ، بلكه همهء امامان ما را سنّى مىدانند و به ايشان اعتقاد دارند و زيارت ايشان مىكنند ؛ و اگر جمعى از سنّيان چون اعتقاد ايشان اين است كه ملاهى مباح است يا مكروه به جاى آورند و افترا بر رسول خدا بندند كه او ساز شنيد و عايشه را به دوش كرد تا تماشاى ساز كند ، اگر بر مولانا افترا بندند ، بعيد نخواهد بود ؛ و حضرت مولانا در بسيارى از غزلهاى خود ، اظهار موالات به ائمهء معصومين صلوات اللّه عليهم اجمعين نموده و تبرّا از دشمنان اهل بيت كرده و اظهار مذهب حق خود نموده ؛ و اگر به واسطهء تقيّه مدح اشقيا كرده است ، همان در عقب آن گفته است كه ، بيت :
يك فسانه راست گويم يا دروغ * تا دهد راستىها را فروغ
و اگر گويند ، چرا اين مدحها را مىكرد كه موجب اضلال جمعى شود ، بحث در مطلق تقيّه مىشود ، و حضرات ائمه معصومين تقيّه فرمودهاند و تقيّه ايشان موجب اعتقاد اهل سنت به تسنّن ايشان شده است ؛ مجملا اگر مولانا از علم بهره مىداشت ، چه جاى حال ، با بزرگان چنين بىادبى نمىكرد ، بيت :
بزرگش نخوانند اهل خرد * كه نام بزرگان به زشتى برد
و اللّه كه جاى رحم است بر اين بيچاره كه به تقليد و تعصّب گرفتار است و نظر نمىكند به حال بعضى كه احوال ايشان در خوبى اظهر من الشّمس است ؛ و هر بيتى از مثنوى مرشدى است كامل و مشتمل است بر بدايع حكمت كه روّحوا أنفسكم ببدائع الحكم فإنّها تكلّ كما تكلّ الأبدان ، « 1 » اگر چه مولانا گفتگوهاى منكران را در بسيار جايى از مثنوى جواب داده ، و ليكن حيف كه شخصى دعواى علم و دانش كند و از اين معانى بىبهره باشد و اين قسم مزخرفات به كتابت آورد كه مولانا اوزبك بوده است . مگر ندانستهاند كه هميشه بلخ و سمرقند شيعه بودهاند و ابن بابويه من لا يحضره الفقيه را در بلخ تصنيف كرده است ، « 2 » و علماى بلخ نزد او تلمّذ نمودهاند ، قطع نظر از آن كه شهر سبب مذهب نمىشود ؛ و اللّه يهدى
هامش
( 1 ) . كلينى ، همان ، ج 1 ، ص 48
( 2 ) . صدوق اين نكته را در همان صفحهء آغازين كتاب من لا يحضر يادآور شده است .