تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امامان شيعه و جنبشهاى مكتبى ( فارسي ) — صفحة 94

مساهمون:

ص٩٤
مىگذارم ، هرچه مىخواهى بكن » ايشان پس از آن‌كه كلام امام را شنيدند ، از محضر امام خارج شدند و با خود چنين مىگفتند : امام زين العابدين ( ع ) و محمّد بن حنفيه به ما اجازه دادند . مختار از رفتن اين عده به سوى محمّد بن حنفيه اطّلاع يافت و مىخواست قبل از آن‌كه اين عدّه باز گردند قيام خود را همراه با گروه مكتبيها آغاز كند ولى ، چون فرصت نهضت ( با تأييد محمّد بن حنفيه و امام ) براى وى ميسّر گشت ، خطاب به ايشان چنين گفت : گروهى از عمل من دچار شك و ترديد شدند ، در اين‌جا افرادى كه پيش محمّد حنفيه رفته بودند وارد شدند . مختار به آنها گفت : شما را چه مىشود ! چرا به شك افتاده‌ايد و گمراه شده‌ايد ؟ گفتند : ما به يارى تو فرمان داده شديم . مختار گفت : اى دينداران ، گروهى از شما مىخواستند مصداق دعوت مرا بشناسند لذا به سوى امام هدايت و فرزند مصطفى - يعنى امام زين العابدين ( ع ) رفتند امام به آنها فرمود كه مختار پشتيبان و فرستادهء ماست و شما را به پيروى و اطاعت از من فرمان داده است . وى در ادامهء سخنان خود ، ايشان را به فرمانبردارى از خود و بسيج شدن مردم ، تشويق كرد و گفت كه حاضران ، اين سخنان را به گوش افرادى كه حضور ندارند ، برسانند 14 .

مختار به امام زين العابدين ( ع ) محبّت مىورزيد

فلسفه‌اى كه مىتوانيم از قصّهء مذكور برداشت كنيم آن است كه امام ( ع ) نمىخواست در آن زمان مستقيما در قيامهاى مسلّحانهء امّت شركت كند . در اين‌جا براى بيان ميزان محبّت و دوستى مختار نسبت به امام ( ع ) واقعه‌اى را ذكر مىكنيم . از « منهال بن عمر » نقل شده كه گفته است : هنگام بازگشت از مكّه ، خدمت امام على بن الحسين ( ع ) رسيدم . امام فرمود : « اى منهال ! حرملة بن كاهل اسدى چه مىكند ؟ » - حرمله يكى از فرماندهانى بود كه با امام حسين ( ع ) جنگيده بود - عرض كردم : او را زنده در كوفه رها كردم . امام ( ع ) دو دست خود را بلند كرد و گفت : « پروردگارا ! گرماى آهن را به او بچشان ، پروردگارا ! گرماى آهن را به او بچشان ، پروردگارا ! گرماى آهن را به او بچشان » منهال گفت ، به كوفه آمدم و مختار بن ابى عبيدهء ثقفى والى كوفه شده بود . او ( مختار ) دوست من بود . من چند روزى در خانه ماندم تا ديدوبازديد مردم تمام شد سپس سوار اسب شدم و مختار را خارج از خانه‌اش ديدار كردم . مختار گفت : اى منهال چرا نيامدى تا ولايت ما را تبريك بگويى و در امور حكومتى با ما همكارى كنى ؟ به او گفتم كه در مكّه بودم و اخيرا به كوفه آمده‌ام . با او همراه شدم و در راه با يكديگر سخن مىگفتيم تا اين‌كه به « كناس » رسيديم وى در آن‌جا توقّفى كرد و انگار كه منتظر چيزى بود ، زيرا محل حرملة بن كاهل را به وى خبر داده بودند و او نيز كسى را سوى حرمله فرستاده