عقبه ) شهر مدينه را محاصره كرد و بر اهالى آن تسلّط يافت و به قتل و غارت ايشان پرداخت و عدهء زيادى از آنها را به قتل رساند تا اينكه به مسجد رسول اللّه ( ص ) رسيد . بهترين افراد مدينه يعنى ، صحابه نيز از كسانى بودند كه به دست وى به قتل رسيدند .
امام زين العابدين ( ع ) و جنگ مردم مدينه
مورّخان در اينجا حادثهاى را ذكر مىكنند كه ، ميزان صحّت آن معلوم نيست ، قضيه بدين ترتيب بوده است كه : « مسلم به امام زين العابدين هيچگونه تعرّضى نكرد زيرا زمانى كه يزيد ، مسلم بن عقبه را به سوى مدينه فرستاد به او چنين گفت : هرگاه بر مدينه تسلّط يافتى . سه روز اموال و چهار پايان و نيز اسلحهء ايشان را براى لشگريان خود غارت كن ، پس چون سه روز سپرى شد مردم را رها كن و على بن الحسين را زير نظر بگير و به او آسيبى مرسان و به واليان نيز سفارش كن كه با وى به خوبى رفتار كنند . 10 »
شايد يزيد چنين مىپنداشت كه امام على بن الحسين ( ع ) فرزند همان امامى است كه با قتل وى اركان حكومت امويان متزلزل شد ، پس چگونه ممكن بود اين امام را نيز كه سرور و پدر امّت بود به قتل رساند ! چرا كه اين عمل ، به منزلهء اعلام خاتمهء حكومت بنى اميه تلقّى مىشد بويژه آن كه ، يزيد در اين زمان مىكوشيد از جنايتى كه در حقّ امام حسين ( ع ) كرده بود براءت حاصل كند .
آيا عبد الملك اموى ، همان كسى نبود كه نامهاى به اين مضمون به حجاج نوشت : « به نام خداوند بخشندهء مهربان ، از عبد الملك بن مروان به حجّاج بن يوسف . امّا بعد ، مرا از ريختن خون خاندان عبد المطلب معاف بدار ، زيرا خاندان ابو سفيان از زمانى كه دست خود را به خون ايشان آلوده كرد ، مدّت زيادى بر مسند حكومت باقى نماند . والسّلام » شايد رمز طولانى شدن حكومت عبد الملك در همين نكته نهفته باشد .
از ابو ايوب روايت شده است كه وى از ابو جعفر ( ع ) چنين شنيده كه امام فرمود : « يزيد بن معاويه ( يا آنچنان كه در بحار آمده مسلم بن عقبه ) به قصد حج از مدينه عبور مىكرد . وى فردى از قبيلهء قريش را احضار كرد ، مرد قريشى نزد او آمد . يزيد به او گفت : آيا اقرار مىكنى كه بنده و بردهء من هستى ، اگر بخواهم تو را مىفروشم و اگر بخواهم آزادت مىكنم ؟ مرد قريشى در پاسخ گفت :
اى يزيد ! به خدا سوگند حسب و نسب تو از من شريفتر نيست و پدر تو نيز در زمان جاهليّت و اسلام ، از پدر من برتر نبوده است و تو از من متديّنتر و بهتر نيستى پس چگونه به آنچه مىگويى اقرار كنم ؟ ! يزيد به او گفت : به خدا سوگند اگر اقرار نكنى تو را خواهم كشت . مرد قريشى به او گفت : كشته شدن من بزرگتر از كشته شدن حسين بن على ( ع ) نوهء رسول اللّه ( ص ) نيست . به دنبال آن ، مرد