چهارم : بحران اجتماعى
بحران اجتماعى را مىتوان ، نتيجهء بحرانهاى ديگر دانست . اين بحران نيز در نتيجهء گسترش و فتوحات اسلام ايجاد شده بود زيرا با گسترش سرزمينهاى اسلامى ، خانوادهها از يكديگر جدا ، و در كشورهاى مختلف پراكنده شدند . يك عرب قبلا در روستا ، يا صحرا مىزيست و در چارچوب قبيلهء خود به رفتوآمد مىپرداخت علاوه بر آنكه بين افراد قبيله در همهء امور پيوندى محكم برقرار بود و همين پيوند يكى از دلايل نيرومندى عربها به شمار مىآمد ولى ، پس از آن كه فتوحات اسلام افزايش يافت فرزند يك خانواده را مىديديم كه ، در عراق زندگى مىكرد در حالى كه پدرش در اسپانيا مشغول كشورگشايى بود . در اين زمان وسايل ارتباطى و پستى منظّمى همچون نامه و تلگراف و نيز وسايل سريع مواصلاتى وجود نداشت . پراكندگى خانوادهها ، موجب عدم استحكام اجتماع ، و نيز سبب آن شد كه مسلمانان دچار پريشانى شوند و به فسادى رنجآور گرفتار آيند . آرى ، ويژگيهاى بحران اجتماعى در آن روزگار بدينگونه بود .
در همين هنگام يك بحران حاد اقتصادى نيز به چشم مىخورد . شهرها خراب شده بود خراجها كاهش يافته و آبادانى از ميان رفته بود . تمام اين بحرانها خود را در مقابل ديدگان امام زين العابدين ( ع ) به نمايش گذاشته بود ، امامى كه خود را نخستين مسؤول امّت اسلامى مىدانست و تصميم داشت تمام اين بحرانها را از بين ببرد .
زندگى امام زين العابدين ( ع ) را بنگريد ، زمانى كه امام ، همسال گلهاى سرخ بود و كمتر از ده سال از سن ايشان مىگذشت ، فردى ايشان را در حالى كه در صحرا از ترس خدا مىگريست و به استغاثه و زارى مشغول بود ، مشاهده كرد .
سؤال ما اين است كه امام در طول زندگى خود چه مىكرد ؟ در اينجا به نقل شمّهاى از سيرهء مبارك آن حضرت مىپردازيم .
عبد اللّه بن مبارك ، چنين نقل مىكند :
در يكى از سالها تصميم گرفتم به حج روم ، در حالى كه به طرف مكّه در حركت بودم ، به كودكى هفت يا هشت ساله برخوردم . اين كودك بدون هيچ توشه و مركبى در كنارى حركت مىكرد . پيش رفتم و سلام كردم ، به او گفتم : با چه كسى راه پيمودى ؟ گفت : با خداى تبارك و تعالى . اين سخن موجب شد كه در نظرم بزرگ آيد ، از او پرسيدم : فرزندم ! توشه و مركبت كجاست ؟ گفت : توشهام تقواى من است و مركبم دو پايم و قصد و غرضم خدايم . اين سخن او را در نزد من عظمت بخشيد . پرسيدم : فرزندم ! از كدام تبارى ؟ گفت : از تبار عبد المطلّب . گفتم :
آشكارتر سخن گو . گفت : هاشمى . گفتم : رساتر بگو . گفت : علوى فاطمى . گفتم : اى عزيز !