تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امامان شيعه و جنبشهاى مكتبى ( فارسي ) — صفحة 61

مساهمون:

ص٦١
سياسى بودند . اگر يكى از فيلسوفانى كه در جريان فتوحات اسلامى ، اسلام آورده بود ، پس از آن كه به پذيرش آراى افلاطون اعتراف مىكرد و به طرح سؤالات زير مىپرداخت ، پاسخى جز « نمىدانم » دريافت نمىكرد : نظر شما مسلمانان دربارهء جبر و اختيار چيست ؟ دربارهء قدر چه نظرى داريد ؟ دريافت شما از جوهر و عرض چيست ؟ مسلمانان ، در آن زمان در زمينه‌هاى سياسى و اجتماعى و فرهنگى و اقتصادى از بينش صحيحى برخوردار نبودند و به همين دليل بود كه آرا و افكار اين فيلسوفان در ميان امّت راه مىيافت . در آن هنگام افكار كفرآلود و منحرف ، عملا به خانهء وزرا راه يافته بود . « ربيع بن يونس » دربان « مهدى » پسر « معاوية بن يسار » وزير خليفه را به بىدينى متّهم مىكرد . مهدى كسى را به سوى پسر معاويه فرستاد و از او خواست تا قسمتى از قرآن را از حفظ بخواند ، پسر معاويه از اين عمل عاجز ماند . خليفه به پدر وى كه در آن‌جا حضور داشت ، رو كرد و چنين گفت : آيا تو نگفتى كه پسرت حافظ قرآن است ؟ معاويه پاسخ داد آرى اى امير المؤمنين ، ولى او چندين سال است كه از من دور مىباشد و بدين دليل محفوظات خود را فراموش كرده است . خليفه به او گفت : برخيز و با ريختن خون او به خدا تقرّب جو . ابو عبيد اللّه ( معاوية بن يسار ) برخاست ولى لرزان به رو در افتاد ، در اين هنگام عباس پسر عموى مهدى ، چنين گفت : يا امير المؤمنين اگر صلاح مىدانى ، اين پيرمرد را از كشتن فرزندش معاف دار و اين امر را به ديگرى واگذار . مهدى نيز يكى از حاضران را مأمور قتل وى كرد و بدين ترتيب پسر معاويه ، گردن زده شد . 3 بدين ترتيب بود كه برخى گروهها به زندقه گرايش يافته بودند و برخى ديگر به قدريه يا مفوضّه و گروه ديگر به زردشتيگرى . و نيز افكار مانويه و ثنويّه - دوگانه‌پرستى - ( اهريمن و مزدا ) در ميان ايشان نفوذ كرد ، آنها معتقد بودند كه خير ، خدايى دارد و شر ، خدايى و اين دو خدا هميشه با يكديگر در كشمكش هستند . اين افراد تفكّرات اسلامى را ، بر اين آرا تطبيق مىدادند . از سوى ديگر ، گروهى از مسلمانان به چشم مىخوردند كه آراى برهمانى را پذيرفته بودند و افكار اسلامى را بر اين آيين تطبيق مىدادند . بعضى هم افكارى را از يونان و از مرام افلاطونى گرفته و رنگ اسلام بدان داده بودند . در پى اين تأثيرات ، اسلام مدّت بيست سال دستخوش تغيير و تحوّل ، و افكار مسلمانان به گونه‌اى حاد دچار تناقض شده بود و امّت اسلامى تكليف و وظيفهء خود را نمىدانست .