احمد بن عيسى تلاش بسيارى كرد ، يكى از اقدامات فريبكارانهء او ، آن بود كه حاكمى به كوفه فرستاد تا تظاهر به طرفدارى از جنبش مكتبى كند ، خليفه به اين والى دستور داده بود پول زيادى در اختيار مردم كوفه بگذارد تا بدينوسيله او را از خود بدانند تا مگر با اين حيله بتواند احمد بن عيسى را بيابد . والى نيز چنان كرد كه خليفه دستور داده بود ، ولى گروهى به او گفتند كه احمد بن عيسى خود را آشكار نخواهد كرد ، والى براى ديدن او پافشارى كرد و به ايشان چنين گفت : من مايلم با احمد بن عيسى ديدار كنم . ولى به وى گفتند كه راهى براى ديدن احمد بن عيسى وجود ندارد .
وى گفت : پس اين اموال را در اختيار او بگذاريد تا در راهى كه مىخواهد صرف كند و به او بگوييد كه اگر مىتوانستم همهء اموال مسلمانان را در اختيار او بگذارم ، چنين مىكردم . اموال را از او گرفتند و به يكى از ياران احمد به نام « حاضر » تقديم كردند وى نيز آنها را پذيرفت . والى مكّار همچنان به رفتار خوب خود ادامه مىداد تا اينكه مردم با او الفت گرفتند و بر او اعتماد كردند .
يك روز والى به مردم چنين گفت : آيا احمد بن عيسى نزد ما نمىآيد ؟ پاسخ دادند كه چنين چيزى امكان ندارد . وى گفت : پس بگذارد ما نزد او رويم . گفتند از او خواهيم پرسيد . آنها نزد احمد بن عيسى آمدند و پيام والى را به او گفتند ولى او چنين گفت : نه ، به خدا سوگند چنين اجازهاى به او نخواهم داد ، واى بر شما چرا چنين سخنانى را بر زبان مىآوريد ؟ به خدا سوگند او فرد حيلهگرى است . ( زيرا احمد با بسيارى از ترفندهاى حكومت آشنايى داشت ) حاضران گفتند :
نه ، به خدا سوگند او حيلهگر نيست 11 ، و آنقدر پافشارى كردند كه سرانجام احمد پذيرفت تا نزد او آيد و جايى را معيّن كردند تا والى بتواند با او ملاقات كند . والى نيز نقشهاى ريخت تا بتواند احمد را دستگير كند . احمد خيلى زود به نيّت والى پى برد و گريخت ، ولى برخى از ياران احمد بن عيسى دستگير و نزد خليفهء عبّاسى فرستاده شدند . خليفه به يكى از ايشان چنين گفت : از خراسان به پايتخت من آمدهاى و از مردم بيعت مىگيرى و امور مرا به تباهى مىكشانى ؟ وى گفت : من چنين نكردهام . خليفه گفت : آرى به خدا سوگند چنين كردهاى ، از بيعت گرفتن تو آگاهى دارم ولى ديگر فرصت گرفتن بيعت را نخواهى يافت . سپس دستور داد تا او را روى سفرهء چرمى مخصوص بنشانند و سرش را از تن جدا كنند . پس از آن خليفه رو به « حاضر » كرد و گفت : تو را چون يحيى بن عبد اللّه مىدانم . آيا به خاطر دارى زمانى از گناه تو چشم پوشيدم و به تو امان دادم در حالى كه در موضع قدرت بودم و مىتوانستم نابودت كنم ؟ ولى تو به من دشمنى ورزيدى و احمد بن عيسى را - چون گربهاى كه فرزندانش را بدين سو و آن سو مىبرد - از شهرى به شهرى و از خانهاى به خانهاى بردى . به خدا سوگند يا احمد بن عيسى را مىآورى يا تو را خواهم كشت . حاضر گفت : آنچه به تو گفتهاند نادرست بوده است . خليفه گفت : به خدا ، يا او را مىآورى يا گردنت را
امامان شيعه و جنبشهاى مكتبى ( فارسي ) — صفحة 337
مساهمون: السيد محمد تقي المدرسي
ص٣٣٧