گفت : « محلّ نماز مرا نيز جستجو كن . » سجاده را كنار زدم ، شمشيرى را در غلاف ديدم كه هنوز استفاده نشده بود ، هميان را برداشتم و نزد خليفه آمدم . چون چشم خليفه به مهر مادرش كه بر هميان نهاده شده بود افتاد ، كسى را در پى مادرش فرستاد ، او نيز نزد متوكّل آمد و متوكّل دربارهء هميان پرسيد . يكى از خادمان خاص به من گفت كه مادر متوكّل در پاسخ وى چنين گفت : هنگام بيمارى تو نذر كرده بودم كه اگر از اين بيمارى جان سالم بدر بردى ده هزار درهم از اموال خود را به ابو الحسن دهم من نيز پس از بهبودى تو ، اين مبلغ را براى او ارسال داشتم و اين همان مهرى است كه ابو الحسن هنوز آن را نگشوده است . متوكّل كيسه ديگر را گشود ، در اين كيسه چهار صد دينار بود .
متوكّل دستور داد كيسهء زر ديگرى بر آن بيفزايند و به من چنين گفت : اين را به خانه ابو الحسن ببر و شمشير وى را با كيسهء دينار به دو باز گردان ، من نيز آنها را نزد امام ( ع ) آوردم و با شرمندگى به وى چنين گفتم : سرورم بر من دشوار است كه بدون اجازه تو وارد خانهات شوم ولى چه كنم كه مأموريتم چنين است . امام ( ع ) فرمود :
« سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ »
« * » .
روزى يكى از جاسوسان متوكّل نزد وى آمد و گفت : تو در قصر خود نشستهاى و اموال زيادى به سوى على الهادى ارسال مىشود . متوكّل با تعجّب پرسيد : چه كسى اين اموال را براى او مىفرستد ؟
جاسوس پاسخ داد : هم اكنون قافلهاى از قم كه اموال زيادى همراه خود دارد در راه است تا اين اموال را به على الهادى برساند .
متوكّل فتح بن خاقان ، بزرگترين وزير و فرماندهء ارتش خود را احضار كرد و به دو چنين گفت :
گفته مىشود قافلهاى از فلان راه فردا صبح به سامرا وارد مىشود ، از تو مىخواهم ، لشگرى را گردآورى و اين قافله را متوقّف كنى و اگر اموالى در اين قافله يافتى كه به سوى على الهادى حمل مىشود ، آنها را ضبط مىكنى و نزد من مىآورى .
فتح بن خاقان به دنبال اجراى اين دستور ، از محضر متوكّل خارج شد ولى نقشهء متوكّل با شكست روبرو شد . محمّد بن داوود قمى و محمّد طلحى نقل مىكنند كه : اموال قم و اطراف آن را كه از خمس و نذورات و هدايا و جواهرات فراهم آمده بود به سوى ابا الحسن الهادى ( ع ) حمل مىكرديم ، در راه پيك امام ( ع ) به ما خبر داد كه باز گرديم و فرصت براى تحويل اين اموال مناسب نيست ، ما نيز باز گشتيم و آنچه را كه نزدمان بود همچنان نگه داشتيم تا آنكه پس از چند روز امام ( ع ) دستور داد تا اموال را بر قافلهاى از شتر كه نزد ما فرستاده بود بار كنيم و كاروان را از راهى خلوت و بدون ساربان به سوى او بفرستيم . راوى مىگويد : اموال را بدان سو حمل كرديم و آنها را
هامش
( * ) شعراء 227 و آنان كه ظلم و ستم ( در حق آل رسول و اهل ايمان ) كردند به زودى خواهند دانست كه به چه كيفر گاهى بازگشت مىكنند .