تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امامان شيعه و جنبشهاى مكتبى ( فارسي ) — صفحة 325

مساهمون:

ص٣٢٥
مىگيرى و رسما خليفه‌اى ولى ، كسى كه رهبر واقعى سرزمين اسلامى بشمار مىرود ، امام على الهادى است . » متوكّل برخى اوقات خشمگين مىشد و اوامرى صادر مىكرد ولى اين اوامر خيلى زود و پيش از آن‌كه به مرحله اجرا در آيد ، خنثى مىشد . چگونه ؟ داستان زير بخشى از سلطهء روحى امام را بر قلمرو اسلامى بيان مىكند : ابن قولويه از كلينى و او از على بن محمّد و او از ابراهيم بن محمّد الطاهرى روايت مىكند كه : متوكّل از وجود دملى كه در يكى از اعضاى وى بيرون آمده بود ، رنج مىبرد و هيچ كس جرأت نداشت دمل او را نيشتر زند ، لذا مادر وى نذر كرد كه اگر متوكّل شفا يابد مال زيادى را به امام هادى ( ع ) تقديم كند . فتح بن خاقان به متوكّل گفت : خوب است فردى را در پى اين مرد ( يعنى امام هادى ) بفرستى و از او شفا بخواهى شايد او صفتى داشته باشد كه خداوند به سبب آن ، در مرض تو گشايشى ايجاد كند . متوكّل گفت : كسى را در پى او بفرستيد ، فرستادهء وى پس از بازگشت از خدمت امام ، چنين گفت : ابو الحسن مىگويد مقدارى كنجالهء گوسفند را با گلاب مخلوط كنيد و بر دمل او بگذاريد كه اين دارو به اذن خدا سودمند خواهد بود . اطرافيان متوكّل كه در مجلس او حضور داشتند از سخن امام به خنده افتادند . فتح به آنها گفت : عمل كردن به سخن او زيانى نخواهد داشت و به خدا سوگند اميد آن را دارم كه همين دارو موجب بهبودى خليفه شود . كنجاله را با گلاب مخلوط كردند و آن را بر دمل خليفه گذاردند ، در اين هنگام دمل باز شد و آنچه در آن بود بيرون ريخت و مادر متوكّل را به بهبودى بشارت دادند ، او نيز ده هزار دينار را با مهر خود به سوى امام هادى ( ع ) فرستاد و بدين ترتيب متوكّل از اين بيمارى جان سالم بدر برد . پس از چند روز بطحائى نزد متوكّل از امام هادى ( ع ) سعايت كرد و چنين گفت ، كه ابو الحسن اسلحه و اموال بسيارى دارد ، متوكّل نيز كسى را در پى سعيد حاجب فرستاد و به او دستور داد شبانگاه بر منزل امام يورش برد و اسلحه و اموال امام را ضبط كند و نزد او آورد . ابراهيم بن محمّد مىگويد : سعيد حاجب چنين نقل مىكند : شبانه به خانهء ابو الحسن آمدم و با نردبانى كه داشتم بالاى بام رفتم و از آنجا چند پلكان نردبان را در تاريكى شب پيمودم ولى نمىدانستم چگونه وارد خانه شوم كه ناگاه ابو الحسن از داخل خانه چنين گفت : « اى سعيد همان جا باش تا شمعى برايت بياورند . » طولى نكشيد كه شمعى آوردند و من وارد خانه شدم . امام را ديدم كه جبّه و كلاهى از پشم بر تن دارد و سجاده‌اى حصيرى در پيش روى اوست ، امام به من رو كرد و گفت : « داخل اتاق شو . » من نيز داخل شدم و همه جا را تفتيش كردم ولى چيزى نيافتم و تنها هميانى را ديدم كه مهر مادر متوكّل بر آن بود و كيسه‌اى ممهور در كنار آن بود . امام هادى
امامان شيعه و جنبشهاى مكتبى ( فارسي ) — صفحة 325 | السيد محمد تقي المدرسي