تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امامان شيعه و جنبشهاى مكتبى ( فارسي ) — صفحة 31

مساهمون:

ص٣١
هنگام توقف در قريه‌اى از قرا 2 به مرضى گرفتار آمد ، اين توقف ، پس از آن بود كه وى ( ابو هاشم ) به شام رفت تا به تبليغات و عمليات سازماندهى بپردازد و به دعوت سليمان بن عبد الملك ( خليفهء اموى ) لبّيك گويد . امام نيز كه شاهد اين مرگ بود ، ترسيد كه مبادا امر تبليغ پس از مرگ ابو هاشم با شكست روبرو شود زيرا ، همهء اسرار اين جنبش در دست او بود . مبلّغان با يكديگر - به علت پراكنده بودن آنها ارتباط نداشتند ، يكى در خراسان بود و ديگرى در كوفه يا مدينه يا مصر و يا شام . در نتيجهء عدم اين ارتباط ، و نبودن امام ، به زودى مسير خود را گم مىكردند و امكان اين بود كه جنبش به نابودى كشيده شود .

امام « * » بايد چه مىكرد ؟

در اين هنگام امام بايد به دنبال كسى مىگشت كه اين امانت را تسليم وى كند ، امانتى كه شامل اسامى مبلّغان و سازماندهى ايشان و نشانيها و كلمات رمز جارى در بين آنها بود . امام پس از آن‌كه در اين قريه به جستجو پرداخت فردى را از علويان نيافت كه اسرار تبليغ را به او بسپارد . لكن ، فردى از عباسيان 3 را يافت و او را برگزيد و اسرار را تسليم وى كرد . براى امام مشخص شده بود كه آگاهى بر اين اسرار ، حقّ علويان است و بايد اين اسرار همچنان در اختيار علويان باشد ولى در اين قريه فرد مناسب ديگرى جز اين شخص عباسى ، يافت نمىشد بدين دليل ، امام مجبور بود اسرار حكومت و تبليغ را به او بسپارد . ناگزير اسرار حكومت و تبليغ و نامه‌هايى را كه بايد به مبلّغان مىسپرد ، با ذكر اسامى اين مبلّغان ، به او تسليم كرد . پس از آن‌كه ابو هاشم درگذشت ، اين مرد عبّاسى ، پيشواى حركت شد . هنگامى كه جنبش علوى در شرف موفقيّت و پيروزى بود ، عباسيان آمدند و ميوه‌هاى اين پيروزى را چيدند و بر حكومت استيلا يافتند . تمامى اين امور در پى وضعيت دشوارى از تاريخ ايجاد شد كه به بنى عباس امكان داد ، تا حكومت را از علويان بربايند آن هم در زمانى كه اين دو حركت با هم اختلاف پيدا كردند ، ولى اين علويان بودند كه مسؤوليتهاى بيشترى به دوش ايشان گذاشته شده بود .

بايد مراقب بود تا تاريخ تكرار نشود

شناخت ما نسبت به اين قضيهء تاريخى واقعى و ساده ، جهتى مطلوب را در آيندهء زندگى و
هامش
( * ) « امام » در اين‌جا عنوانى تشكيلاتى است كه ابو هاشم آن را به عهده داشته است - م .
امامان شيعه و جنبشهاى مكتبى ( فارسي ) — صفحة 31 | السيد محمد تقي المدرسي