مىشده است و حكومت مىتوانست از اين عدّه استفاده كند و آبروى امام ( ع ) را مورد سؤال قرار دهد و بدين ترتيب از اين افراد منحرف ، در راه منافع خود بهترين بهرهبرداريها را به عمل آورد .
در اينجا بيان اين سه دليل به پايان مىرسد . مسألهاى كه باقى مانده ، آن است كه ، امام على بن موسى را در زمانى بشناسيم كه على رغم پيوستن به حكومت ، آن را به رسميّت نشناخته بود ، زيرا نمىتوان كسى را يافت كه به حكومت رسمى كشورى بپيوندد و وزرا و نخستوزير و رئيس جمهور آن را به رسميّت نشناسد امّا ، امام ( ع ) با آنكه وليعهد مأمون شده بود ، هيچگاه حكومت وى را به رسميّت نشناخت و چنين مىفرمود : « اين حكومتى ظالم و نظامى باطل و فاسد است و من در آن دخالتى ندارم . » و يا در جاى ديگر كه مىفرمايد : « من هيچكس را به ولايت برنمىگزينم و كسى را نيز بر كنار نمىكنم و هيچ رسم و سنّتى را زير پا نمىگذارم 23 . » روايت شده است كه امام ( ع ) به مأمون چنين فرمود : « خدا را در رفتار خود در ميان امّت محمّد ( ص ) ناظر بدان ، تو را خداوند به اين مقام منصوب نكرده و ويژهء خلافت قرار نداده است زيرا ، امور مسلمانان را تباه كردهاى و آن را به افراد ديگرى سپردهاى كه حكومت الهى را برپا نمىدارند ، در اين سرزمين اقامت كردهاى و سرزمين هجرت و محلّ نزول وحى [ مدينه و مكّه ] را ترك گفتهاى ، مهاجران و انصار در برابر تو مورد ستم قرار مىگيرند و از هيچ مؤمنى انتظار دادرسى ندارند ، روزگارى بر ستمديده مىگذرد كه با تحمّل زحمت زياد از به دست آوردن هزينهء زندگى خود ناتوان است ، كسى را نمىيابد تا شكايت به دو برد ، دست او از تو نيز كوتاه است پس ، به ديار نبوّت و سرزمين مهاجران و انصار [ مكّه و مدينه ] باز گرد . »
مأمون گفت : اى آقا ! چه بايد كرد ؟
حضرت فرمود : « بهتر است از اين سرزمين خارج شوى و به ديار پدران و اجداد خود به روى و ناظر امور مسلمين باشى 24 . »
« معمر بن خلاد » روايت كرده و گفته است : ابو الحسن الرضا ( ع ) به من فرمود كه : « مأمون به من گفت : اى ابا الحسن ! يكى از كسانى را كه مورد اعتماد توست به ولايت شهرهايى كه از زير فرمان ما خارج شده است ، برگزين ولى ، من چنين پاسخ دادم : به پيمان خود وفا كن ، من نيز به پيمان خود وفا مىكنم . اين منصب را به شرطى پذيرفتهام كه از امر و نهى به دور باشم و كسى را بر كنار نكنم و به كسى ولايت ندهم و در حكومت دخالتى نداشته باشم ، من با مركب خود در خيابانهاى مدينه رفتوآمد داشتم و مردم مدينه نيازهاى خود را از من طلب مىكردند و من نيز نياز آنها را برمىآوردم كه در نتيجه ، آنها نظير خويشان من گشته بودند . فرمان من در شهرهاى مختلف اجرا مىشد و تو هيچ نعمتى بر نعمتهايى كه پروردگار به من بخشيده است نيفزودهاى . مأمون گفت :
امامان شيعه و جنبشهاى مكتبى ( فارسي ) — صفحة 268
مساهمون: السيد محمد تقي المدرسي
ص٢٦٨