بخشهاى دولتى و مردمى رسوخ كرده بود .
انقلاب ابو السرايا
محمّد بن ابراهيم بن اسماعيل يعنى ، پسر طباطبا بن ابراهيم بن امام حسن بن على بن ابى طالب ( ع ) به طرف كوفه حركت كرد . وى با سرى بن منصور ( از خاندان بنى ربيعه ) ابن ذهل بن شيبان ( ابو السرايا ) در تاريخ از پيش تعيين شدهاى قرار ملاقات داشت .
ابو السرايا به مزار امام حسين ( ع ) آمد تا مكتبيهايى را كه در آنجا مىبيند گرد آورد زيرا چنان كه قبلا گفتيم مزار امام حسين ( ع ) پايگاه انقلابها و پناهگاه انقلابيها بود . نصر بن مزاحم 11 چنين روايت مىكند : فردى از اهالى مداين به من چنين گفت : در آن شب كنار مزار امام حسين ( ع ) بودم ، شبى توفانى و بارانى بود ، ناگاه سوارانى از راه رسيدند و از اسبان خود پياده شدند . به كنار قبر آمدند و سلام كردند ، يكى از ايشان [ ابو السرايا ] زيارت مفصّلى كرد و سپس به اشعارى از « منصور بن زبرقان نمرى » تمثّل جست :
نفس فداء للحسين إذ عدا * إلى المنايا عدوا ولا قافل
ذاك يوم انحى بشفريه * على سنام الإسلام و الكاهل
كأنّما انت تعجبين ألّا * ينزل بالقوم نقمة العاجل
لا يعجل اللّه إن عجلت و ما * ربّك عمّا ترين بالغافل
مظلومة و النبىّ والدها * يدير بالأرجاء مقلة حافل
الا ما عبر يغضبون لها * بسلة البيض و القنا الذّابل
« * »
هامش
( * ) چنان به سوى مرگ پيش مىرفت كه گويى ديگر باز نخواهد گشت .
آن روزى بود كه همچون شمشيرى با لبه خود ، ضربه سختى بر دوش اسلام وارد آورد .
انگار تو اى فاطمه تعجّب مىكنى از اينكه ، چرا مصيبت شتابندهاى بر اين قوم وارد نمىآيد .
اگر تو شتاب كنى خداوند شتاب نخواهد كرد ، و خدا از آنچه تو مىبينى بىخبر نيست .
فاطمه دختر پيامبر يك مظلوم بود ، پيامبرى كه اگر زنده بود چشم گريان خود را به هر سو مىافكند .
آگاه باش قهرمانى يافت نمىشد كه ، با كشيدن شمشير و نيزهاى باريك از فاطمه پشتيبانى كند .