يافتند و اين گروه مرتكب اعمالى كه به انحراف كشيده مىشد ، گرديدند . چرا نبايد چنين مىكردند در حالى كه براى مثال ، جعفر بن يحيى يكى از وزراى مورد اعتماد حكومت عبّاسى ، به شرابخوارى مىنشست و با همپيالههاى خود خلوت مىكرد و مجالسى ترتيب مىداد كه همهء شركت كنندگان ، لباسهاى متنوع و الوان بر تن مىكردند و به لهو و لعب مشغول مىشدند و در ميان فواحش به خوشگذرانى مىپرداختند تا اينكه يك بار عبد الملك بن صالح بن على عبّاسى به يكى از اين مجالس وارد شد ، وى در خاندان بنى عبّاس شخصى باوقار ، متديّن و آبرومند به شمار مىآمد ، چون جعفر بن يحيى او را ديد شرمنده شد ولى عبد الملك قبل از آنكه جعفر سخنى بگويد به وى چنين گفت : « هيچ اشكالى ندارد ، براى ما نيز از اين جامههاى رنگين حاضر كنيد . » پس براى او نيز پيراهنى رنگين آوردند و او آن را بر تن كرد و با جعفر بن يحيى به مزاح پرداخت و شراب طلبيد ، پس از آن كه شراب را نوشيد چنين گفت : « با ما همراهى كن زيرا عادت نداريم در نوشيدن شراب زيادهروى كنيم . » سپس به شوخى و عربدهكشى پرداخت ، پس از آن جعفر به عبد الملك چنين گفت : « چه نيازى دارى ؟ » عبد الملك پاسخ داد : « براى برآوردن سه حاجت نزد تو آمدهام . اوّل آنكه ، قرضى به مبلغ هزار درهم دارم كه مىخواهم ادا شود ، دوّم آنكه ، خواهان ولايتى براى فرزندم هستم تا قدر و قيمتش بالا رود . و سوّم آنكه ، مايلم دختر خليفه را به عقد فرزندم درآورم . » جعفر پاسخ داد : « امّا درباره ولايت ، فرزند تو را والى مصر گرداندم و پولى كه خواسته بودى ، هم اكنون به منزل تو برده مىشود و دختر خليفه را هم به ازدواج پسر تو درآوردم ولى ، از آنجا كه دختر امير المؤمنين مىباشد مهر او معادل فلان مبلغ است . » روز بعد هارون ، به سبب آنكه با جعفر بسيار نزديك بود ، با پيشنهاد او موافقت كرد . اين يكى از داستانهايى بود كه در كتب تاريخى مىتوان صدها نظير براى آن يافت .
ششم : وجود حكومتهايى كوچك چون ادارسه و اغالبه كه از حكومت عبّاسيان جدا بودند .
وجود اين حكومتها مانعى در برابر استبداد و فساد روزافزون حكومت عبّاسى بود .
پس از آگاهى به احوال حكومت ، فشار توده مردم شدّت يافت ، و خواهان رهايى از رهبرى فاسدى بودند كه بر جامعهء مسلمين سلطه يافته بود ، مردم مىخواستند حكومت را دوباره در مجراى شرعى خود به جريان اندازند ، ايشان ، امام رضا ( ع ) را تجسّم خلافت شرعى مىدانستند .
مأمون پس از آنكه امام ( ع ) را وليعهد خود كرد از ايشان خواست تا سوار مركبى شود و در نماز عيد فطر شركت كند . مأمون به امام ( ع ) چنين گفت :
« خوب است براى دلهاى تشنهء مردم خطبهاى بخوانيد تا فضل شما را دريابند و دلهايشان آرام گيرد . »
امامان شيعه و جنبشهاى مكتبى ( فارسي ) — صفحة 253
مساهمون: السيد محمد تقي المدرسي
ص٢٥٣