تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امامان شيعه و جنبشهاى مكتبى ( فارسي ) — صفحة 210

مساهمون:

ص٢١٠
منحرف شدن افراد مكتبى توسّط حكومت در چارچوب وسيعى صورت مىپذيرفت ، اين مرد با خود مىانديشيد كه آيا صلاح است با امام موسى بن جعفر ( ع ) همراهى كند ، امامى كه حكومت ، بر او تنگ گرفته است ؟ اين فرد سى و هفت فرزند - پسر و دختر - داشت ، نوزده نفر از ايشان پسر و بقيّه دختر بودند . همهء دختران وى براى نماز تنها يك لباس در اختيار داشتند ، يكى از آنها لباس را بيرون مىآورد و براى نماز به ديگرى مىداد و اين‌چنين يك لباس تا آخرين نفر ميان ايشان دست بدست مىشد ، اين دختران هنگام سرما تنها از گرماى خورشيد بهره‌مند بودند . آيا اين شخص با چنين وضعى مىتواند با امام سر كند يا با سركشان و متجاوزان همراه شود ؟ شخص مذكور ( محمّد ) به مجلس هارون وارد شد و چنين گفت : « سلام بر تو اى هارون » هارون گفت : « چرا بر من به عنوان خليفه درود نفرستادى ؟ » محمّد گفت : « اى امير المؤمنين ! دو خليفه روى زمين هستند ، موسى بن جعفر در مدينه كه براى او خراج گرفته مىشود و تو در عراق كه براى تو هم خراج گرفته مىشود . » هارون گفت : « تو را به خدا راست مىگويى ؟ » و سپس دستور داد صد هزار درهم به محمّد پاداش دهند . طبيعة هارون با اين وضع آشنا بود و مىتوان گفت كه عبّاسيان مانند ديگر حكّام ديكتاتور ، در پى تحريكات مختلف به كارهاى احمقانه‌اى اقدام مىكردند و شواهد تاريخى بر اين واقعيّت دلالت دارد و اين‌چنين بود كه هارون با شنيدن سخن محمّد صد هزار درهم به او هديه كرد ، همچنان كه شهادت امام موسى بن جعفر ( ع ) نيز بر مبناى همين تحريك نسنجيده استوار بود . يك بار سفّاح در مجلس خلافت نشسته بود و سليمان بن هشام بن عبد الملك و هفتاد نفر از بنى اميّه نيز نزد او بودند و سفّاح ، سليمان را احترام زياد مىكرد ، سپس « سديف » شاعر وارد شد و چنين سرود :
اين مردان تو را نفريبند * زيرا كينه‌اى سخت در دل دارند
شمشير خود را بر گردن ايشان فرود آور و تازيانهء خود را بالا ببر تا در زمين حتّى يك اموى به چشم نخورد سليمان به سديف رو كرد و گفت : « اى پيرمرد تو مرا كشتى . » سپس سفّاح وارد شد و سليمان را گرفت و به قتل رساند . شاعر ديگرى بر ابو العبّاس وارد شد ، طعام آورده شده بود و هفتاد نفر از بنى اميه نزد او بودند ، اين شاعر چنين سرود :
أصبح الملك ثابت الأساس * بالبها ليل من بنى عبّاس طلبوا وتر هاشم فشفوها * بعد ميل من الزّمان و يأس لا تقيلنّ لعبد شمس عشارا * و اقطعنّ كلّ رقلة و غراس