هامش
- اى آه بر تو ، چه دورانديشى و تصميمى كه مرگ تازهء آن دو را بين سنگها و سنگريزهها ( شنها ) به هم پيچيد .
و مانند سخن بحترى :نسيم الروض فى ريح شمال * و صوب المزن فى راح شمولنسيم بوستان در باد شمال ، و بارش ابر در شراب خنك باد شمال خورده است .
و مانند سخن او :اراك فيمتلى قلبى سرورا * و أخشى أن تشط بك الدّيار
فجر و اهجر وصلّ و لا تصلنى * رضيت بأن تجور و انت جارتو را مىنگرم پس دلم سرشار از شادى مىشود و مىترسم كه سرزمينها تو را دور سازد ؛ پس جفا كن ، هجرت گزين و درود بفرست ( پيوند برقرار ساز ) و مرا مسوزان ، من خرسندم از اينكه تو جفا كنى و همسايه باشى .
و مانند اين سخن او :من بحر جودك أغترف * و بفضل علمك أعترفاز درياى بخشش تو مشت برمىگيرم و به برترى دانش تو اعتراف مىكنم .
و مانند سخن آنان : « خلف الوعد خلق الوغد » وفا نكردن به وعده ، اخلاق احمق است .
و مانند سخن حريرى :لهم فى السير جرى السيل * و إلى الخير جرى الخيلبراى آنان در سير چونان جريان سيل است ، و به سوى خير بسان جريان اسبان . ( سواران )
و مانند سخن بستى :بسيف الدّولة اتسقت امور * رأيناها مبددة النظامبه وسيلهء سيف الدولة امورى مرتب گشت كه آنها را رشتهء گسسته مىپنداشتيم .
و مانند سخن سبكى :كن كيف شئت عن الهوى لا أنتهى * حتّى تعود لى الحياة و أنت هىتو نسبت به عشق هرگونه كه مىخواهى باش ، من دست نمىكشم تا زندگى به من باز گردد و تو آن زندگى هستى .
و مانند سخن او :خليلّى إن قالت بثينة ماله * أتانا بلا وعد فقولا لها ، لها
أتى و هو مشغول لعظم الّذى به * و من بات طول الليل يرعى السّها ، سها
بثينة تزرى بالغزالة فى الضّحى * إذا برزت لم تبق يوما بها ، بهااى دو دوست من ، اگر « بثينه » گفت : چرا او بدون وعده پيش ما آمد ؟ به او بگوييد : او شيفته است . او آمد در حالى كه مشغول چيز بزرگى بود كه عارضش گشته بود ؛ و كسى كه در درازاى شب به ستارهء سها بنگرد غافل مىشود . « بثينه » خورشيد را در چاشتگاه خوار مىكند ، اگر جلوه كند خورشيد به سبب او باقى نمىماند در روزى كه بدرخشد .
و مانند سخن او :سما و حمى بنى سام و حام * فليس كمثله سام و حاموالايى يافت و پسران سام و حام را حمايت كرد پس كسى چونان او والايى يابنده و حمايتكننده نيست .
و مانند سخن ابو نواس : -