يكون المعنى هو الّذى استدعاه و ساقه و حتّى تكون كلمته ممّا لا يبتغى الكاتب منها بدلا و لا يجد عنها حولا .
و جناس تام مگر بهندرت براى بليغ رخ نمىدهد و آن در موقعيت نيكوى خود واقع نمىشود مگر اينكه معنايش همان چيزى باشد كه بليغ مىخواهد و روانه ساخته است ، تا اينكه نويسنده به جاى كلمهء متجانس كلمهء ديگرى را جستجو نكند و جايگزينى براى آن نيابد .
ضمير « منها » و « عنها » به كلمه باز مىگردد .
« حول » : جايگزين .
جناس مستوفى در فارسى مانند اين اشعار حافظ :
ميل رفتن مكن اى دوست دمى با ما باش * بر لب جوى ، طَرَب جوى و به كف ساغر گير
« جوى » اول به معنى رود ، و « جوى » دوم فعل امر است .
چو منصور از مراد آنان كه بردارند بردارند * بدين درگاه چو حافظ را مىخوانند ميرانند
درين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند * كه با اين درد اگر در بند در مانند در مانند
چمن حكايت اردىبهشت مىگويد * نه عاقل است كه نسيه خريد و نقد بهشت
و منها الجناس غير التّام و هو ما اختلف فيه اللّفظان فى واحد أو اكثر من الأربعة السّابقة و اختلافهما يكون إمّا بزيادة حرف فى الأوّل نحو : دوام الحال من المحال
و قسمى از جناس ، غير تام است ؛ بدينسان كه دو لفظ متجانس در يكى يا بيشتر از يكى از چهار چيز سابق باهم اختلاف دارند و آن اختلاف يا به افزايش يك حرف در آغاز كلمه است ؛ مانند : « دوام الحال من المحال » استمرار حال ناممكن است .
و در فارسى مانند :
ز كوى يار بيار اى نسيم صبح غبارى * كه بوى خون دل ريش ز آن تراب شنيدم
چو در دستت رودى خوش بزن مطرب سرودى خوش * كه دستافشان غزل خوانيم و پاكوبان سراندازيم