را مىبيند و تلخى را ادراك نمىكند ، و چشايى تلخى را ادراك مىكند نه زردى را ، پس ناگزير حاكمى بايد باشد كه زردى و تلخى با هم نزد او گرد آيند ، تا وقتى زردى را ديد حكم كند كه تلخ است ، و از باز خوردن آن خوددارى نمايد . و آفرينش اين قوه - يعنى حس مشترك - موقوف است بر اسباب و نعمتهايى كه شمارش آنها ممكن نيست .
امّا اگر ادراك و فهميدن انسان منحصر بود به حواس ظاهر و حسّ مشترك ، كه در آن با ديگر حيوانات اشتراك دارد ، ناقص بود . زيرا چهار پا چيزى را مىخورد كه اكنون لذت بخشد ولى در آينده زيان آور و موجب بيمارى و مرگ است ، كه احساس او فقط به چيز حاضر است ، و راهى به ادراك پيامدها ندارد .
پس تميز صلاح و فساد عواقب امور به قوهء ديگرى بستگى دارد . بنابراين خدا عقل را براى انسان آفريد كه بواسطهء آن سود و زيان آيندهء خوراكها را دريابد ، و با آن چگونگى پختن و تركيب آنها و آماده ساختن اسباب آنها را بفهمد ، و بوسيلهء عقل از آن خوردنى كه سبب تندرستى است سود برد ، و اين پستترين فايده هاى عقل و كمترين حكمتهاى آن است ، زيرا حكمتها و فايده هايى كه بر آن مترتّب است از حدّ شمار افزون است ، و بزرگترين حكمتهاى موجود در آن معرفت خدا و شناخت صفات و افعال اوست . و عقل بمنزلهء سلطان در كشور تن است ، و حواس پنجگانه مانند جاسوسها و خبر پژوهان و گماشتگان در نواحى كشور است ، كه هر يك به امر خاصّى گماشته شده است . پس يكى از رنگها خبر مىدهد و ديگرى از آوازها و ديگرى از بوها و ديگرى از مزه ها و ديگرى از گرما و سرما و درشتى و هموارى و نرمى و سختى . پس اين خبر پژوهان و كارآگهان خبرها را از اطراف كشور بدست مىآورند و به حس مشترك مىسپارند ، و اين حس در پيشگاه مغز ، همانند صاحب نامه ها و خبرها بر درگاه پادشاه ، نشسته و گفته ها و نوشته هاى رسيده از نواحى كشور را جمع مىكند و بر آن مهر نهاده و به عقل مىسپارد ، زيرا كار او جز گرفتن و حفظ آنها نيست ، و امّا شناخت حقايقى كه در آنها هست به او واگذار نشده است .
و لكن وقتى به دل عاقل كه امير و پادشاه است راه يابد آنها را سر به مهر مىسپارد ، و پادشاه آنها را پژوهش و كاوش مىكند و بر اسرار كشور آگاه مىشود ، و به احكام
جامع السعادات ( علم اخلاق اسلامى ) ( فارسي ) — صفحة 324
مساهمون: ملا محمد مهدي النراقي
ص٣٢٤