فصل 66 خوردن
خوردن بستگى دارد نخست به ادراك و شناخت غذاى خوردنى به اينكه آن را ببيند و لمس كند و ببويد و بچشد ، زيرا تا هنگامى كه آن را نديده است تميز و طلب آن ممكن نيست ، و اگر لمس نكند نمىتواند بعضى از اوصافى را كه لازمهء خوردن است بفهمد ، و چون آن را نبويد آنچه را بوى آن ناخوش است از آنچه خوش است تشخيص نمىدهد ، و بسا كه تحصيل آن موقوف بر بوئيدن آن است ، بخصوص براى بعضى از حيوانات ، و اگر نچشد نمىفهمد كه با او سازگار و موافق است يا ناسازگار و مخالف ، و از اين رو آشكار است كه خوردن متوقف است بر آفرينش حواس ادراك كنندهء ظاهرى ، پس خداى سبحان اين حواس را آفريد ، و نيز اسبابى را كه خلق اين حواس بستگى به آنها دارد و بىپايان است ، و ما متعرّض بيان آنها نمىشويم . و بعد از ادراك غذا - بنابر آنچه گفتيم - ناگزير بايد قوّه اى ديگر باشد كه اوصاف غذائى را كه قبلا چشيده در خاطر خود نگهدارد و چون بار ديگر آن را ببيند سازگار يا ناسازگار بودن آن را بفهمد ، و اين قوه همان حسّ مشترك است كه همهء محسوسات در آن جمع مىشوند ، چنان كه وقتى مثلا چيز زردى را خوردى و آن را تلخ و مخالف طبع خود يافتى و دور انداختى ، هر گاه دوباره ببينى ، اگر حسّ مشترك نباشد ما دام كه نچشى نمىدانى كه تلخ است ، زيرا چشم زردى